تنهایی من رنگ غمگین خودش را داشت

تنهایی مسخره ترین حس دنیاست

و من میترسم

از تنهاییم

که با هیچی و هیچکس پر نمیشه

که هر روز حجم بیشتری از منو در آغوش میکشه

و من هر روز محکم تر بغلش میکنم

و هر روز بیشتر بهش میچسبم

و ترسِ از دست دادنِ این تنهاییِ عذاب آور بیشترین حجمِ قلبم رو پر میکنه

و هر روز تنها تر میشم

شبی در پیچ زلف موج در موجش تماشا کن/ نسیم بی قراری را که از دست تو خواهد رفت

این دو سه هفته ی اخیر تا غذا می خورم حالت تهوع می گیرم

بعد که حالت تهوع تموم میشه یهو از درون خالی میشم

احساس گرسنگی نه

احساس خالی شدن

و فکر می کنم که شاید این خالی شدن رو بشه با غذا خوردن رفع کرد و این جای خالی رو با غذا پر کرد

برای همین رو میآرم به وعده ی بعدی و وعده ی بعد غذام رو می خورم

بی دلیل

بدون گرسنگی

و بازم خالی درونم پر نمیشه

جدیدا یه جا خوندم انگار این که همیشه به هم ریخته است اطرافت و نمی تونی مرتبش کنی یه سندرم و یه بیماریه

جالب بود

ولی بازم من علاقه ای به مرتب کردن اطرافم ندارم

و شاید این سندرم ناشی شده از وسواس بیش از حد اطرافیان باشه

نمی دونم

به هر حال فردا عیده و من هیچ حس جالب و جدیدی نسبت بهش ندارم

فقط دلم تنگه 

دلم گرفته

و مثل همیشه به صورت فعال و دائمی استرس دارم

روانپزشکم گفت آدم تنهایی از پس بعضی چیزا برنمیاد و باید به روانشناس هم مراجعه کنم از این به بعد

این خوبه

احتمالا می تونم یه سری از حرف های نگفتم رو بهش بگم و یه حجم قابل توجهی از قلب درد و استرسم کم میشه

شاید این مقدار از حالت تهوعی که این چند روز مداوم بهش دچار هستم هم به خاطر همین استرس باشه و کمتر بشه

امیدوارم

دوست دارم بلند شم و یکی دو تا شمع برای عید درست کنم

فعلا

حتی برای آه کشیدن هوا کم است/ محمد سلمانی

تولدمه

 و الان بیشتر از هر لحظه و هر روز دیگه ای احساس تنهایی و ناراحتی می کنم

چرا آدم باید یهو تنهاتر از چیزی که هست به نظر بیاد

تنهاتر از چیزی که هست بشه؟

به نظرم هر چی بیرون و دور و برم رو بیشتر پز می کنم از آدما و چیزای مختلف همونقدر از درون بیشتر احساس تنهایی می کنم 

و جالب تر اینه که لحظه هایی که حس می کنم الانه از تنهایی غرق شم و هی بیشتر دست و پا می زنم برای نجات پیدا کردن و تنها نبودن، بیشتر تنها میشم...

انگار این دست و پا زدن به جای این که کسی رو ترغیب کنه برای کمک، همه رو هی دورتر و دورتر می کنه

و این دوری ناراحت کنندس

و این تنهایی عذاب آوره

اما بدیش اینه که نزدیک شدن به آدما هم برام سخت تر و عذاب آورتره

و هر دفعه به خودم جرات میدم برای روبه روشدن با ترسم انگار سخت تره آسیب ندیدن و انگار به فرار عادت کردم

باید فرار نکنم و باید باهاش رو به رو بشم

اما یعنی زخمایی که در طول شیش سال ایجاد شده یهو ناپدید میشه؟

فکر کنم هنوز باید یکم بیشتر صبر کنم

پ.ن

باید از اینجا دور بشم و از همه ی آدما دور بشم

2

چند روزه باز دوباره همه غذا ها برام بی مزس و می دونم باز باید به روانپزشکم زنگ بزنم و باز افسردگیم برگشته

کاش این یه ماه رو هم بیخیال نشده بودم

3

گفتی به عکس های جوانی نگاه کن

دیدم رفیق... دیدم و دلگیرتر شدم/ مجید ترکابادی

 

 

هزارو یک شب یلدا

به نظرم شعر گفتن و شاعر شدن به یه حد خاصی از جنون نیاز داره

بیشتر از اون شاعر زاده نمیشه

کمتر از اون هم اصلا به سمت شعر و شاعری متمایل نمیشه

در نتیجه همه ی شاعر ها حد خاصی از جنون رو در خودشون دارن

باهاش دست و پنجه نرم می کنن و باهاش روزگار می گذرونن

دوست شاعری مدت ها پیش نوشته بود که اگه شما که این شعر ها رو می خونید حال غم و عصیان و ناامیدی و عشق و ... هر چی، بهتون دست میده ببینین شاعر که اون رو گفته چی کشیده و چه حالی رو رد کرده برای گفتنش

برای شعر گفتن همیشه جنون نیازه جنون آنی شعر یا جنون دائمی که مدام پی شعر باشی و مدام دائم الخمرو این خمار هیچ وقت برطرف نشه

باید ترس رو بذارم کنار، جنونم رو بردارم برم یه گوشه بشینم و بنویسم

شعر

قصه

هرچیزی که منو از این دنیا جدا می کنه

پ.ن

نمی دونم این هوای خنک رو به سرد چرا اینقدر حال منو خوب می کنه و چرا با هوای گرم حالم بد می شه و عصبی میشم

هر چی هست الان توی این فصل ، هوا خیلی خنک و مطبوع و جذابه و من در این لحظه حس خوبی دارم 

حس آرامش

2

فردا تولدمه و هیچ اشتیاقی ندارم براش

یعنی هیچ چیز خاصی احساس نمی کنم

هیچ تغییر و تفاوت خاصی

و در نهایت به این فکر می کنم 

که همه ی ما جدا از بزرگ و کوچیک بودنمون

توی روز تولدمون یه جور دیگه ای تنهاییم

تنهاتر از هر روز شاید!!!

3

خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

4

نمی دونم چرا بیت بالا رو نوشتم

حتی نمیدونم درست نوشتمش یا اشتباه

5

زندگی ادامه داره

جنون ادواری

اینجوریه که من گاهی نمی نویسم

اصلا و ابدا و از هر چی که مربوط به نوشتنه فرار می کنم

حتی از شعاع یک متریشون هم رد نمی شم

بعد یهو شروع می کنم می نویسم می نویسم می نویسم

از همه چی برای همه جا تند و تند و تند دلم هوس نوشتن می کنه و تند و تند و تند می نویسم و هی می نویسم و هی می نویسم

بهش میگم جنون ادواری جنون نوشتن

نمی دونم چرا گاهی حبس می کنم نوشته هامو و گاهی هم جنونش به سرم میزنه

دچار خوانش پریشی که شده بودم هیچ الان دچار نوشت پریشی هم شدم

می نویسم و بعد می بینم ده جا اشتباه نوشتم و مغزم هم هیچ چیز رو غیر عادی تشخیص نداده

گاهی بعد از یک بار مرور می تونم خطا رو تشخیص بدم و گاهی هم بعد از ده بار مرور یک دفعه متوجه میشم آره اینجا خطا بوده

یجا خوندم که این حالت به دلیل سرعت بالاتر فکر کردن و مغز نسبت به خوندن و نوشتن پیش میاد

همین که بدونم قبل از من هم افرادی دچارش بودن و بعد از من هم میشن تا حدی که دلیل علمی هم براش وجود داره تسکینم میده!!!

بدجنسی به نظر میاد ولی بازم بهتر ازینه آدم احساس تنهایی محض داشته باشه

پ.ن

می خواهم و می خواستمت تا نفسم بود 

معما

به این فکر کن داری روی یه لبه ی باریک راه میری

چی باعث میشه خطا نری

کی کمکت می کنه

کی باعث میشه ذهنت منحرف نشه و نیوفتی؟

برای سوالای بالا جواب داری؟

من که نه

دو تا پا دارم می خوام دو تای دیگه هم قرض بگیرم

خیلی زودرنج شدم؟

نمی دونم

نمی دونم چرا حتی

فقط می دونم دلم می خواد هر چه زود تر از اینجا به دورترین نقطه ی ممکن فرار کنم

یجایی که خواسته ها و آرزوهاشون ، آبرو و اعتبارشون دیگه روی دوش من سنگینی نکنه

خودم باشم و خواسته ها و آرزو های خودم

خودم باشم و آبرو و اعتبار خودم

خودم باشم و خیال راحت خودم

نیاز دارم از دستشون

از افکارشون

از تعصبات احمقانه و بی جاشون

از نگرانی های بی مورد و زیادشون فرار کنم

به دورترین جایی که میشه و میتونم

نیاز دارم به فرار

پ.ن

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر

من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش

2

دقیقا بیت بالا حال و روز تمام عمر منه

3

نه من بلدم حرفمو بزنم

نه بقیه بلدن حرفمو گوش بدن

فقط میشنون و رد می شن

گاهی نمی شنون حتی

4

من گنگ خواب دیده ام 

خواب نابودی قریب الوقوعشان، قریب الوقوعمان

من نمی توانم بگویم

آنها نمی توانند بشنوند

حیف هرچی خاطره با تو که مُرد...

احساس تنهایی می کنم

احساس تنهایی محض

حس می کنم هیچکس رو ندارم برای حرف زدن

بدتر از همه حرفی برای زدن با آدمایی که دتو زندگیمن هم ندارم

بحث این بود که استخونای من زود آسیب می بینن

بابا گفت این مثل بادوم کاغذیه(منو میگفت) بقیه هم هر کدوم به نحوی مسخره کردن

می خواستم بگم به نظرتون با مسخره کردنم استخونام خجالت می کشن و محکم تر می شن؟

ولی نگفتم

توی کانال نوشتم دوست داشتنی ترین و سمی ترین آدمای زندگیمون خونوادمونه

و فکر می کنم این خیلی حرف درستیه

کاش به راحتی می تونستم فاصله بگیرم و جدا شم

اما جرات و اجازه ی این یکی رو هم ندارم

و حتی پولش رو

حتی شاید عرضه پول جمع کردنش رو هم نداشته باشم

اومدم اینجا بنویسم که امروز متوجه شدم هیچ گونه هم صحبتی ندارم

کسی که بخوام باهاش حرف بزنم و متوجه بشم حرفامو متوجه میشه

و این دردناک ترین قسمت روزم بود و دردناک ترین قسمت همه ی قضایای پیش اومده

کاش یکی پیدا می شد که واقعا حرفامو می فهمید و واقعا اونقدر امن بود که میتونستم با خیال راحت باهاش حرف بزنم

ولی فکر کنم باید به نوشتن ادامه بدم

اصلا شاید به خاطر همین بوده که من از اول زندگیم رو اورده بودم به کتاب خوندن و نوشتن و شعر گفتن

پ.ن

زندگی به طرز مضحکی دردناکه و به طرز دردناکی مضحک و من نمی دونم برای ادامه توی کدوم راه پا بذارم

2

امروز کلی نوشتنم میاد و حرف زدنم میاد

اما هیچکس نیست که به حرفام گوش بده 

پس دوبرابر می نویسم

3

دلم می خواد داستان بنویسم و ادامه بدم

میدونم که می تونم

اما شروع کردن سخته و ادامه دادن سخت تر

4

حتما با اونم میشه ستاره ها رو شمرد...

5

فکت تلخ اینه که قراره همیشه از درون تنها باشیم

فکت تلخ تر اینه که تنهایی خیلی دردناک و سخته!!!

6

مهم نیس بگی پشتم چی

مهم نیس اگه مث همه دشمن شی

7

دلم می خواد بازم بنویسم انگار یه عالم حرف ناگفته دارم اما هر چقدر هم که می نویسم حرفای ناگفتم تموم نمیشن

8

کاش چند تا بیت جذاب یادم میومد برای پی نوشت ها اما ذهنم خالیه و در عین خالی بودن هزار تا حرف توی مغزم چرخ می خوره

9

نوشتن حس خوبی داره اما شعر گفتن حسش بهتره

دلم می خواد باز شعر بگم اما همین نوشتن هم خوبه

10

احساس میکنم بعد از یه قرن که همینجوری الکی و چرند می نوشتم ، امشب واقعا و از ته دل به نوشتن رو اوردم

11

بیشتر از همه نوشتن و کتاب خوندن تنهاییمو پر میکنه

12

قرن هاست هیچ کتابی نخوندم و یه عالم کتاب نصفه و نیمه در درست خوانش دارم اما نمی دونم باز چرا نمیشینم کتاب بخونم

باید بخونم و باید برای تنهایی هام فکرای جذابی بردارم

13

خسته ام و دلم نمی خواد کاری کنم اما امروز حال و هوام یه جور دیگه است

14

من یه تنهای خسته ی گیر افتاده داخل قلعه ای ام که سپاه نداره فرمانده نداره دفاع نداره و همه درحال حمله بهش هستن

همینقدر خسته 

همینقدر بی دفاع

همینقدر پر از تلاش برای حفظ قلعه ی سنگیش

شب که میشه... پرم از اشک چشام خسته میشه

امشب همه چی سر ناسازگاری داره

 

نمیدونم چرا شبا اینقدر با روزا فرق داره

انگار شبا وارد یه دنیای موازی کاملا شبیه دنیای خودمون می شیم

با خط زمانی یکسان

با آرزو ها و اهداف شبیه به هم

فقط توی اون دنیا غمامون پررنگ تره

قلبمون بیشتر درد می گیره

بیشتر یاد دردامون و غصه هامون میوفتیم

گفتم قلب

باید برم یه تست برای قلبم بدم این روزا بیشتر از همیشه درد میاد

نمیدونم به خاطر معدمه یا واقعا قلبمه

امشب خیلی ناراحتم خیلی بی انرژی ام و خیلی خسته ام

اومدم بنویسم که شاید با نوشتن جبران شه

گیتار هم زدم

ولی شعر گفتن چه خوب بود و من درکش نمی کردم

همه ی این غما رو می تونستم با شعر گفتن تخلیه کنم و تموم کنم

اونقدری که با یه عالمه کار جایگزین حتی نصف غمم هم بیرون نمیریزه

می نویسم گیتار میزنم نقاشی می کشم کار هنری انجام میدم کارای جدید می سازم

اما انگار نه انگار

اما همچنان قلبم درد میاد و نمیدونم چرا

اما همچنان میدونم چرا و به روی خودم نمیارم

کاش دوباره شعر بگم

شعر خیلی خوبه

اما احتمالا باید سبک شعر گفتنمو عوض کنم

همه ی حرفام توی شعرای سنتی جا نمیشه

باید شعر نو بگم

و شعر نو گفتن سخت تره

اما جذابه

من آدمی ام که خورد زمین و یه آدم دیگه بلند شد

من از همه ی این روزا خسته و بیزارم

راستش این روزا مغزم هم خالیه

نگاه که می کنم می بینم خیلی وقته فکر نکردم

نه فکر خوب نه فکر بد

فقط شبا...

فقط شبا یهویی دلتنگی فشار میاره و بعد یه عالمه خاطره بد هجوم میاره و من راه فراری ندارم

چرا شبا انگار همه ی راه در رو ها بسته است

مجبوری تن بدی به کابوس خاطره ها و فردا صبحش شکسته تر و خسته تر از روز قبل بیدار بشی...

اما زندگی همچنان ادامه داره

برم بخوابم و دوباره با کابوسام دست به یقه بشم

بالاخره یا من اونا رو شکست میدم یا اونا منو

من یه آدم دیگم!!!

احساس میکنم جسمم و روحم با هم ناهماهنگه

روحم یه دختر 21ساله ی عاشق شیطنت و بازیگوشی و چرخیدن با بچه های تو همین سن و ساله با سرگرمی های مخصوص خودشون یه دختر کوچولو که هنوز طعم و درد مادر شدنو نچشیده 

جسمم ولی یک زن 28ساله ی مادر شده ی درد جدایی کشیده با پوست پر از ترک و دردهای مانده از ادامه ی حاملگی، خسته و بیحوصله برای رابطه و ادامه ی رابطه، صحبت و بازیگوشی و هر چیز دیگر!!! 

 

 

ما را به خاطر است تو را گر به یاد نیست... 

پاندورا!

امروز طرح صیانت اینترنت تصویب شد و من به یکی گفتم امیدوارم!

واقعا امیدوارم؟

فقط یه چیزی گفتم وگرنه خودمم می دونم دلم می خواد از این جا برم که خیلیا رفتن و خیلیا هم هنوز نرفتن چون پول رفتن ندارن وگرنه اگه شرایط آسونتر میشد برای رفتن هنوزم خیلیا هستن که دیگه به اینجا بودن و به اینجا امیدی ندارن

امید به زندگی هم خیلی اومده پایین و من چی گفتم؟ امیدوارم!!!

واقعا؟!!!

دلخوشی ای هم مونده؟