احساس تنهایی می کنم
احساس تنهایی محض
حس می کنم هیچکس رو ندارم برای حرف زدن
بدتر از همه حرفی برای زدن با آدمایی که دتو زندگیمن هم ندارم
بحث این بود که استخونای من زود آسیب می بینن
بابا گفت این مثل بادوم کاغذیه(منو میگفت) بقیه هم هر کدوم به نحوی مسخره کردن
می خواستم بگم به نظرتون با مسخره کردنم استخونام خجالت می کشن و محکم تر می شن؟
ولی نگفتم
توی کانال نوشتم دوست داشتنی ترین و سمی ترین آدمای زندگیمون خونوادمونه
و فکر می کنم این خیلی حرف درستیه
کاش به راحتی می تونستم فاصله بگیرم و جدا شم
اما جرات و اجازه ی این یکی رو هم ندارم
و حتی پولش رو
حتی شاید عرضه پول جمع کردنش رو هم نداشته باشم
اومدم اینجا بنویسم که امروز متوجه شدم هیچ گونه هم صحبتی ندارم
کسی که بخوام باهاش حرف بزنم و متوجه بشم حرفامو متوجه میشه
و این دردناک ترین قسمت روزم بود و دردناک ترین قسمت همه ی قضایای پیش اومده
کاش یکی پیدا می شد که واقعا حرفامو می فهمید و واقعا اونقدر امن بود که میتونستم با خیال راحت باهاش حرف بزنم
ولی فکر کنم باید به نوشتن ادامه بدم
اصلا شاید به خاطر همین بوده که من از اول زندگیم رو اورده بودم به کتاب خوندن و نوشتن و شعر گفتن
پ.ن
زندگی به طرز مضحکی دردناکه و به طرز دردناکی مضحک و من نمی دونم برای ادامه توی کدوم راه پا بذارم
2
امروز کلی نوشتنم میاد و حرف زدنم میاد
اما هیچکس نیست که به حرفام گوش بده
پس دوبرابر می نویسم
3
دلم می خواد داستان بنویسم و ادامه بدم
میدونم که می تونم
اما شروع کردن سخته و ادامه دادن سخت تر
4
حتما با اونم میشه ستاره ها رو شمرد...
5
فکت تلخ اینه که قراره همیشه از درون تنها باشیم
فکت تلخ تر اینه که تنهایی خیلی دردناک و سخته!!!
6
مهم نیس بگی پشتم چی
مهم نیس اگه مث همه دشمن شی
7
دلم می خواد بازم بنویسم انگار یه عالم حرف ناگفته دارم اما هر چقدر هم که می نویسم حرفای ناگفتم تموم نمیشن
8
کاش چند تا بیت جذاب یادم میومد برای پی نوشت ها اما ذهنم خالیه و در عین خالی بودن هزار تا حرف توی مغزم چرخ می خوره
9
نوشتن حس خوبی داره اما شعر گفتن حسش بهتره
دلم می خواد باز شعر بگم اما همین نوشتن هم خوبه
10
احساس میکنم بعد از یه قرن که همینجوری الکی و چرند می نوشتم ، امشب واقعا و از ته دل به نوشتن رو اوردم
11
بیشتر از همه نوشتن و کتاب خوندن تنهاییمو پر میکنه
12
قرن هاست هیچ کتابی نخوندم و یه عالم کتاب نصفه و نیمه در درست خوانش دارم اما نمی دونم باز چرا نمیشینم کتاب بخونم
باید بخونم و باید برای تنهایی هام فکرای جذابی بردارم
13
خسته ام و دلم نمی خواد کاری کنم اما امروز حال و هوام یه جور دیگه است
14
من یه تنهای خسته ی گیر افتاده داخل قلعه ای ام که سپاه نداره فرمانده نداره دفاع نداره و همه درحال حمله بهش هستن
همینقدر خسته
همینقدر بی دفاع
همینقدر پر از تلاش برای حفظ قلعه ی سنگیش