کافه رفتم اگرچه تنهایم...
چقدر صحبت درباره دردای جسمی راحت تر از دردای روحیه...
چقدر صحبت درباره دردای جسمی راحت تر از دردای روحیه...
دقیقا همین امروز میشه یه سال که ندیدمت و باهات حرف نزدم
پ.ن
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود...
دیشب هی خوابتو میدیدم
تو خواب هی باخودم میگفتم نکنه خواب باشه ایندفعه هم...
بعد سعی میکردم بفهمم خوابم یا بیدار
بعد بیدار میشدم میدیدم آره خواب بوده...همون چیزی که ازش میترسیدم...
باز میخوابیدم خوابتو میدیدم و این سیکل تا صبح ادامه داشت...
پ.ن
بعضی شبا زیادی شبن
خدا اینجوریه که یهو یه گنجو میندازه تو بغلت
بعد بغلش میکنی عاشقش میشی با خودت وای خدا عجب گنجی بهم داده ذوق میکنی اشک میریزی...
بعد خدا میگه خب دیدیش؟دیدی داشتنش چقد رویاییه؟ دیدی بودنش چقدر دنیاتو تغیبر میده؟ من میتونستم این گنجو بدم که واسه همیشه مال تو باشه، ولی نمیدم...
بعد ازت دورش میکنه...
پ.ن
دلتنگتم...میترسم اونجا بهت خوش نگذره دور از من و دلتنگم باشی...
میترسم اگه اینجا هم بودی دلتنگ بابات میشدی و بهت سخت میگذشت و من نمیتونستم تحمل کنم بهت سخت بگذره...
2
این روزا از همه چی میترسم...
3
میگفت حداقل به این بچه رحم کن دو روز اونجا بوده چه بلاها که سرش نیوردین...
4
میدونم دنیا داره تو درد دست و پا میزنه اما آدم گاهی فقط دردای خودش جلوی چشمش رژه میره...
5
دلم واسه آغوشت یه ذره شده
6
تو گنجِ منی...
و زندگی همچنان به ت ت ترین حالت ممکن ادامه داره...
پ.ن
دیشب خواب دیدم بابات اوردتت پیشم و گفته امیر دوسه هفته پیش شما باشه... اینقد خوشحال بودم که باورم نمیشد فک میکردم دارم خواب میبینم... تو بغلم گرفتمت باهات حرف زدم... بعد یهو بیدار شدم تا چند لحظه منگ بودم و دنبالت میگشتم، بعد فهمیدم واقعا خواب بوده...
2
میدونم خیلیا رو سخت تر ازین و سخت تر از من آزمایش کردی ولی فک کنم تهِ طاقت من همینه... قلبم هر روز سنگین تر میشه و نفسم بیشتر میگیره
3
میسپرمش به امان خودت... خودت دادی خودتم داری باهاش اینقد سخت امتحانم میکنی...خودتم مراقبش باش
4
یعنی یه روزِ خوب میاد؟
یه دفتر داشتم که میخواستم خاطره هام با تو و شیرین زبونیات و حرفام بهت و توش بنویسم...
الان دیگه فقط میتونم از غصه و دلتنگی و غم دوری توش بنویسم...
چقد دلتنگی درده...
چقد دوری غمه...
چقد انتظار سخته...
مَن دِلَمْ تَنْگ میشه اینْ روزا
واسه آرامِشِ کُشَنْده ی تُ...
اسکرین شات پیاماتو نگه داشتم
هر وقت به درست بودن تصمیمم شک میکنم،هر وقت زیادی دلتنگ میشم میرم باز میخونمشون...
درد داره، اشک داره... غصه داره... بغض گلوگیر داره
عوضش یادم میمونه کار درستو کردم...عوضش یادم میمونه اونی که عوض شد و عوضی شد تو بودی...
ذهن فقط خاطرات خوبو نگه میداره واسه دفاع از بدن...
آدم باید خودش یه گوشه ای خاطرات بدشو هم نگه داره واسه محافظت از روح لازمه...
گاهی واسه اینکه به خودت اثبات کنی تونستی تو بدترین شرایط بهترین تصمیمو بگیری...
پ.ن
اگرچه هنوز قلبم درد میکنه...
2
یعنی خدا تقاص دل شکسته رو میگیره؟
3
عاشورا دقیقا میشه یسال که نذاشتن ببینمت و باهات حرف بزنم...
اگه فقط اینقد زیاد دلم تنگ نمیشد...
هممون یه روز برای آخرین بار اونی که دوسش داریمو بغل میکنیم در حالی که نمیدونیم این آخرین بار بوده...
دچار یه جور پوچیِ مسخره ی مفرط شدم...
این روزا داره به طرز وحشتناکی کند میگذره فکر می کنم یه هفته شده ولی متوجه می شم هنوز یه روز هم نگذشته...
این روزا انگار همه چی یه جور عجیب و بی دلیلی نا امید کنندس و انگار هیچ دلیلی برای ادامه زندگی ندارم
ولی مسخره ترین قسمتش اینه که هنوزم دارم ادامه میدم و شاید حتی ... نمی دونم
این روزا دیگه خیلی چیزا رو نمیدونم...
یه نفر می گفت وقتی آدم میفهمه که خیلی چیزا رو نمیدونه یعنی به وسعت دونسته هاش اضافه شده
مثلا یه صفحه ی سیاه رو تصور کن
اون میشه چیزایی که نمی دونیم
توی این صفه یه نقطه ی کوچیک سفید رو تصور کن
اون نقطه ی سفید میشه دانسته هامون و محیط دایرش میشه چیزایی که متوجهیم نمیدونیم...
حالا تصور کن هر چی اون نقطه ی سفید بزرگتر شه چه اتفاقی می افته...
اگر چه حتی نمیدونم میزان این همه ندونستنی که توش غرق شدم و دارم توش گم میشم اصلا به این مطلب ربط داره یا نه
جمع کردن دانش بدون دسته بندی و بدون هدف می تونه خیلی خطرناک باشه و در نهایت خود آدمو به منجلاب افکار مخلوط بندازه
شبیه مخلوط کنی که یه عالمه چیز مختلف که با هم همخونی ندارن از هر جا که تونستی و پیدا کردی ریختی توش و روشنش کردی و تهش هم نمیدونی قراره چه معجونی بشه...
ذهنم خستس و انگار هر بار خسته ام و مغزم کار نمی کنه ناخودآگاه به نوشتن رو میارم...
انگار آدم حتی اگه خودش هم نفهمه به یه چیزی علاقه داره و حتی اگه خودش هم نخواد به علاقش بها بده وقتایی که تو تنگنا میوفته فقط رو میاره به سمت همون علاقه ای که یه عمر بهش مانوس بوده
مث آدمی که تو یه عمر تو کشور غریب زندگی کرده اما تو مواقع اورژانسی یهو با زبون وطنش حرف میزنه و جز زبون وطنش دیگه هیچی به یادش نمیمونه...
پ.ن
این روزا اونقدر همه چی عجیب و به هم ریختس که حتی خودمم نمیفهمم چرا و چجوری ...
2
امیدوارم حوصله خوندن این همه چرندیات نیمه هوشیارِ طولانی رو نداشته باشین...
3
شاید یه روز خوب بیاد نمی دونم
4
من همین جوجه اردک زشتم
حتم دارم که قو نخواهم شد
5
آخرِ آخرِآخرش که چی؟ زندگی همینقدر...
من همینم
همین قدر یهویی و بدون برنامه...
مث بارون بهار
شاید به نظر خیلیا عجیب غریب بیام اما دقیقا من همینم
الان که دقت میکنم انگار کل زندگیم هم همین مدلیه و نشونه هاش هم همه جا هست
بدون برنامه ریزی و یهویی پر از تیکه های عجیب غریبِ به هم چسبیده که هر چقدرم نامتناسب و ناجور به نظر بیان اما کاملا مشخصه عضو یه چیز واحدن....
من همین آدمی ام که دیده میشم نه یه چیزی وارای پوسته اصلی و ظاهرم، پر از ایده های عجیب غریب نصفه نیمه و جذاب
پر از شب بیداری و کارای یهویی و نیمه تموم
مث یه چل تیکه ی جذاب که هیچوقت کامل نشده و نمیدونی تهش قرار بوده تبدیل به چی بشه... کیف؟ رومیزی؟ یا...
به کل زندگیم که نگاه می کنم همینطوره... از برچسبای رنگی رنگیِ کیبرد لپ تاپم(که مالِ دو تا مجموعه ی کاملا متفاوت برچسبن) بگیر تااااااا کارای مورد علاقم، لباسای مورد علاقم، حتی تصمیمای زندگیم که در عین احساسات زیاد و شدیدم همیشه به طرز خسته کننده ای منطقی ترین و امن ترین راه رو انتخاب می کنم...
من همینم همین که می بینی و می شنوی
هیچوقت سعی نکردم جور دیگه ای به نظر بیام دوست ندارم هیچوقت سعی کنم یه مدل دیگه به نظر بیام
چیزی غیر از اونی که هستم
زندگی به هر دو روش سخته هم اینجوری که الان هستم و هم اونجوری که دوست ندارم باشم...
اگر چه ممکنه کم کم بدون این که حتی متوجه بشم تبدیل بشم بهش
مپ امروز که یهو به خودم اومدم و دیدم زندگیم پر از چیزای عجیب غریب و به هم دوخته شدس
تیکه های پارچه ای که هر کدوم بی نهایت جذابن بی نهایت دوسشون دارم و به زور و با هر ترفندی توی زندگیم جاشون دادم
پر از چیزای رنگی رنگیِ بی ربطِ شلوغ پلوغ!
احتمالا هیچ وقت دوست نداشته باشم این بهم ریختگی جذاب رو مرتب کنم... اون جوری که همه دوس دارن بهم تحمیل کنن...
شاید عجیب باشه ولی من حتی علاقه هامم همینقدر شلوغ پلوغه!!!
دلم پسرمو میخواد...
پ.ن
این روزا قلبم فقط یه جای خالی بزرگه...
یه سیاهچاله ی بی انتها...
دلتنگم...
چرا دلتنگی دوا نداره؟...
هر روز یه شروع جدیده با یه فکر و ایده ی جدید
راستشو بخواین دلم برای شور و اشتیاق قدیمم تنگ شده، برای شعر گفتن برای نوشتن... بعضی از شاعرا وقتی این مدلی میشن میگن چشمه شعرمون خشکیده... ولی من اینجوری نشدم
من فقط اشتیاقم از شعر جاری شد سمت نقاشی و نگارگری و بعد الان یهو نسبت به همه چیز بی اشتیاق شدم....
باور نکردنیه... منی که لباس جدید نمیخریدم و به جاش کتاب میخریدم همیشه همه جا کتاب میخوندم و کتاب از دستم نمیوفتاد الان نسبت به کتاب خوندن کلا بی اشتیاقم... حتی غذا خوردن... این روزا همش تو این فکرم کاش یه قرص بود جای غذا میخوردم و سیر میشدم حوصله غذا خوردن ندارم آخه..
تهش نمیدونم همه اینا رو نوشتم که به چی برسم!!!
احتمالا اینجا هم تا یه مدت دیگه به خاطر طرح صیانت با همه خاطره هاش برام غیر قابل دسترس میشه... مهم نیس...
پ.ن
حتما باید برم پیش روانپزشک
2
یه روزی در آینده شاید
چقدر خسته ام
چقدر سردمه
تو نیستی به من
از آفتاب تو
تگرگ میرسه
جهانِ بعدِ تو
به مرگ میرسه...
احمد امیرخلیلی
پ.ن
میدونم این شعرو یبار دیگه هم اینجا نوشتم اما به طرز عجیبی مدام توی سرم چرخ میخوره و هی میخونمش و بازم مینویسمش...
2
من خیلی وقته تو رو به آغوشم بدهکارم
3
این روزامونو داشتیم با امیدواری میگذروندیم اما الان دیگه حتی اونم فهمیده برای جایی مثل اینجا و برای آدمایی که اینجان زیادی دور از دسترسه... زیادی خیالات محاله...
4
زندگی یه مرگِ دردناکِ دنباله داره...