به سکوتی که نیست عادت کن
دچار یه جور پوچیِ مسخره ی مفرط شدم...
این روزا داره به طرز وحشتناکی کند میگذره فکر می کنم یه هفته شده ولی متوجه می شم هنوز یه روز هم نگذشته...
این روزا انگار همه چی یه جور عجیب و بی دلیلی نا امید کنندس و انگار هیچ دلیلی برای ادامه زندگی ندارم
ولی مسخره ترین قسمتش اینه که هنوزم دارم ادامه میدم و شاید حتی ... نمی دونم
این روزا دیگه خیلی چیزا رو نمیدونم...
یه نفر می گفت وقتی آدم میفهمه که خیلی چیزا رو نمیدونه یعنی به وسعت دونسته هاش اضافه شده
مثلا یه صفحه ی سیاه رو تصور کن
اون میشه چیزایی که نمی دونیم
توی این صفه یه نقطه ی کوچیک سفید رو تصور کن
اون نقطه ی سفید میشه دانسته هامون و محیط دایرش میشه چیزایی که متوجهیم نمیدونیم...
حالا تصور کن هر چی اون نقطه ی سفید بزرگتر شه چه اتفاقی می افته...
اگر چه حتی نمیدونم میزان این همه ندونستنی که توش غرق شدم و دارم توش گم میشم اصلا به این مطلب ربط داره یا نه
جمع کردن دانش بدون دسته بندی و بدون هدف می تونه خیلی خطرناک باشه و در نهایت خود آدمو به منجلاب افکار مخلوط بندازه
شبیه مخلوط کنی که یه عالمه چیز مختلف که با هم همخونی ندارن از هر جا که تونستی و پیدا کردی ریختی توش و روشنش کردی و تهش هم نمیدونی قراره چه معجونی بشه...
ذهنم خستس و انگار هر بار خسته ام و مغزم کار نمی کنه ناخودآگاه به نوشتن رو میارم...
انگار آدم حتی اگه خودش هم نفهمه به یه چیزی علاقه داره و حتی اگه خودش هم نخواد به علاقش بها بده وقتایی که تو تنگنا میوفته فقط رو میاره به سمت همون علاقه ای که یه عمر بهش مانوس بوده
مث آدمی که تو یه عمر تو کشور غریب زندگی کرده اما تو مواقع اورژانسی یهو با زبون وطنش حرف میزنه و جز زبون وطنش دیگه هیچی به یادش نمیمونه...
پ.ن
این روزا اونقدر همه چی عجیب و به هم ریختس که حتی خودمم نمیفهمم چرا و چجوری ...
2
امیدوارم حوصله خوندن این همه چرندیات نیمه هوشیارِ طولانی رو نداشته باشین...
3
شاید یه روز خوب بیاد نمی دونم
4
من همین جوجه اردک زشتم
حتم دارم که قو نخواهم شد
5
آخرِ آخرِآخرش که چی؟ زندگی همینقدر...