گرگ باران دیده با مهتاب دارد زوزه ها

از عنوان خوشم اومد

مال یه شعر از مژگان عباسلوئه

اومدم فقط همینو بنویسم که یادم بمونه و بعد برم

فعلا

امروز دلم میخواد هزار جا و با هزار نفر خودمو مشغول کنم که بگذره

ولی نمیگذره لعنتی

زمان کش میاااااد

کش میاد

نمیگذره

بین زمین و هوا معلق ام

از خودم بدم میاد

دلم نمیخواد هیچ کار بکنم

فقط بشینم یه گوشه زل بزنم به دیوار

نوشتنم هم نمیاد...

دلم واسه پسرم به حد مرگ تنگ شده

دلم واسش تنگه

 

من بایدخودمو از باتلاق دلتنگی بکشم بیرون میدونی؟ 

ولی خاصیت باتلاق اینه که آدم توش گیر میکنه و هی بیشتر فرو میره

نمیتونه تکون بخوره 

از این همه دلتنگی و تنهایی بیزارم

از خودم بیشتر از همه چی 

این تُ که لبخندت تو یادم هست

ولی اینکه هر شب خوابتو ببینم و نتونم بهت پیام بدم بی رحمیه... 

اگه بینمون دو صفحه فاصلس دست تقدیر رو اسپیس بوده

احساس تنهایی می کنم

و می دونم که کسی که تصمیم گرفته خودش باشه و خلاف جریان جامعه شنا کنه تنها میمونه به احتمال زیاد و احساس تنهایی باهاش میمونه و میشه جزوی از وجود و شخصیتش

ولی بازم دوس ندارم تنها باشم

همچنان که دوست ندارم اون آدم قبلی که شکل بقیه بود باشم

از طرفی تا یه جایی آدما جذبم میشن

میان نگاهم میکنن

تفاوتامو بررسی می کنن

خسته میشن و میرن دنبال آدمی که شکل خودشون باشه

دنبال آدمایی که تا الان دیدن و با دیدنشون بزرگ شدن

متفاوت بودن سخته

خودت بودن سخته

ولی من دیگه نمی خوام با تظاهر به همرنگ جماعت بودن زندگیمو بگذرونم

و نمی خوام هم تنها باشم

یعنی کسی نیست که بیاد دوتایی با هم همرنگ جماعت نباشیم؟

آخرش همه دنبال اونی هستن که شبیه بقیس

جالب نیست؟

پ.ن

این روزا بیشتر از همیشه احساس تنهایی می کنم

و بیشتر از همیشه به این نتیجه میرسم که مجبورم تنها باشم و با این تنهاییه بسازم و زندگی کنم

2

آدما فکر می کنن چون افکار و رفتار متفاوتی دارم آدم بدی ام

جالب نیست؟

3

من می خوام همچنان به خودم بودن ادامه بدم

 

روتین!!!

احساس می کنم یکم از سرم افتاده

خوبه نه؟

ولی همین که احساساتم رو تونستم کشف کنم و یکم بهشون پر و بال بدم به نظرم خوب و اوکیه

پ.ن

انگار دارم بهتر میشم

 

بعد نوشت:

نه هنوزم بهتر نشدم

انگار شب که میشه همه چی یه رنگ و بوی دیگه میگیره

امروز یه چیز جدید یاد گرفتم

nyctophil

یعنی کسی که عاشق شب و تاریکیه

و عشق، مرز گریز و گریختن ها بود...

دو روزه که پاکم و بهش پیام ندادم

اما همچنان میاد و استوری هامو چک میکنه و من باز وسوسه میشم که بهش پیام بدم و بگم باز فالوم کن اینجور اذیت میشی هی بخوای سرچ کنی و بیای استوری هامو چک کنی

ولی عوضش هی استوری های تیکه دارمیذارم که فقط اون معنیشو میفهمه(کاری که تا حالا تو عمرم نکرده بودم)

به نظر خودم کارام خنده داره

هی اسمشو تو سین استوری هام چک می کنم

هی همه جا رو چک می کنم ببینم پیام داده یا نه

با این که می دونم پیام نمیده و محکم تر از این حرفاست

احساساتم خنده داره

خودم خنده دارم

و بعد از این همه مدتی که فقط با منطق زندگیم رو گذروندم ، درک و هضم این همه احساس جدید برام سخت و طاقت فرساست

کنار اومدن باهاشون هم سخته واقعا

از پایان نامم هم موندم و حوصله هیچ کار جدیدی رو ندارم 

حس کتاب خوندن نیست

حس هیچی نیست

دلم می خواد فقط بشینم و زل بزنم به عکسش

این حجم از احساسات منطقیه یعنی؟

پ.ن

واقعا دلم میخواد بهش پیام بدم

2

احساس می کنم ازش تو ذهنم بت ساختم و وقتی با واقعیت اون آدم روبه رو شم حسابی از اون و از خودم که عاشق اون شدم ناامید میشم

3

کاش میشد یکم باهام حرف بزنه و این هیجان و این حجم احساسات درونیم فروکش کنه و با واقعیت اون آدم رو به رو بشم که بعدا یهویی افسرده و ناامید نشم

4

اونجوری به طور طبیعی پروسه این احساس هم طی می شد و پروندش بسته می شد

اما اون منطق منو درک نمی کنه و من منطق اونو

so

به اینجا رسیدیم فعلا

لب/خند. احساسات جدید

دوست دارم به یه بهونه ای باز بهش پیام بدم

دوست دارم به یه بهونه ای بهم پیام بده

دوست دارم  دارم بهم بزنه و بیاد سمت من(میدونم خودخواهیه ولی حداقل اینجا که میتونم از خودخواهیام بگم)

دوست دارم این حس رو باهاش تجربه کنم و اگه قرار باشه سرم به سنگ بخوره با اون به سنگ بخوره

احتمالا حسم اشتباهه

احتمالا فقط چون یکم از شرایطش میدونم حسم بهش اینجوریه

احتمالا نسبت بهش توهم خیلی خوب پنداری دارم

فکر میکنم فرشتس و همه ی خوبیای دنیا توش جمع شده

مسخرست ولی بعد مدت ها انگار یه چیزی دارم که به جای گذشته، باهاش به آینده فکر کنم

به حرفا و برخوردای آینده و...

یهو به خودم میام میبینم از تصور کردنش

از تصور کردن حرفامون با هم و خودمون تو موقعیت های مختلف، لبخند گل و گشادی نشسته رو لبم

بامزس و حسیه که خیلی وقته نداشتم و یادم رفته بود ممکنه همچین حسی هم باشه

مثلا هی میرم چک می کنم ببینم استوری هامو دیده یا نه 

و قسمت مسخره تر ماجرا اینه که با این که از فالورهام پاکش کردم بازم میاد و استوری هامو میبینه 

و نمیدونم چرا درک نمیکنه من میبینم که استوریمو دیده

پ.ن

نمیخوام رابطش رو بهم بزنم 

نه اینکه اگه من بخوامم بشه

ولی در کل دلم می خواد بتونم بهش فکر هم نکنم

2

همه بهم میگن چقدر سخت می نویسی حرفاتو

در حالی که من سعی می کنم به راحت ترین وجه ممکن بنویسم که راحت فهمیده بشه

اما نمیدونم چرا بازم فهمیدنش سخته

3

شاید یکی از دلایلی که دوسش دارم باهوشیش باشه

idk

دیوونم نکن بیا.یا زندگیم شو یا منو بکش

دقت کردم

هر وقت مطلب زیاد پشت سر هم داشتم که بدون عنوان بودن اون روزا و در طی اون مدت حالم خوب نبوده و حال بدم مدتی طول کشیده

فکر کن آدم حتی حوصله نداشته باشه برای مطلبش عنوان انتخاب کنه

این روزا احساس می کنم دوباره عاشق شدم

نمیتونم حسم رو بپذیرم و حس می کنم چرت و الکیه و فقط الکی رو اون آدم وسواس پیدا کردم

بدترین قسمتش اینه که اون آدم خودش کس دیگه ای رو دوست داره و من نمی تونم و نباید حسم رو محک بزنم ببینم اصلا دوست داشتنه یا فقط ذهنم الکی روش زوم کرده

خلاصه که این روزا هیچی قانعم نمی کنه و حوصله ی هیچی دیگه رو ندارم

فقط کاش زودتر بگذره و مغزم آزاد تر بشه

در کل

خسته ام

و اولین عاشق شدنم بعد اون جریان هم چرت شده واقعا

اصن چرا آدم باید عاشق بشه؟

بازم احساس می کنم حسم الکیه و عشق نیست

نمی دونم

شاید باید دربارش با دکترم حرف بزنم؟!

پ.ن

مسخرست هیچ وقت فکر نمی کردم دوباره بتونم این حس بی قراری رو تجربه کنم

2

این یعنی دارم بهتر میشم نه؟

3

امید چیز خوبیه

دیوونه بیا نذار

که ناخوشم کنه خاطرات خوش

این روزا میگذره این دردا فروکش میکنه

من الان خوبم دلم الکی شلوغش میکنه

نیشتر

حتی یه عالمه گریه هم دوای غصم نیست 

اما فکر کنم دارم خوب پیش میرم

اولین قدم پذیرش درد روبه رو شدن باهاشه

این که بفهمی این دردته... 

و من باهاش دارم رو به رو میشم به جای فرار

پیشرفت خوبیه

دیره ولی بازم خوبه... 

دردناکه

باعث میشه به گریه بیوفتم

ولی فکر کنم یه زخم عفونی برای خوب شدن نیاز داره نیشتر بخوره و کلی چرک وخون ازش بیاد

بذار باهاش رو به شم

درد بکشم

اگه نتیجش خوب شدن این زخم باشه راضی ام... 

پ. ن

ولی بد درد داره

شاید برای همین تا حالا ازش فرار کردم

نمیدونم 

زندگی ادامه داره 

میشه یکی یه مرگ بدون درد به من هدیه بده؟! 

حُناق

من از تک تک خاطره های بزرگ شدنت محرومم و این بدجوری قلبم رو به درد میندازه...

پنج سالت تموم شده و رفتی توی شیش سال

و حدس بزن چیه؟

دو تا تولد اخیرت من کنارت نبودم

و این دردناکه

اینستا حدیدا هی ایده های تولد گرفتن واسه بچه های حول و حوش این سن و سال رو نشونم میده

مثلا بچه نخ بادکنکی که شکل پنج هست و با یه نخ رو زمین مونده رو می چینه و بادکنک بالا میره بعد بچه از کادر خارج میشه و با یه بادکنک عدد شیش باز وارد کادر میشه و شمعای تولدش رو فوت می کنه

و میدونی چیه؟

این دردناک تره

دیدن این کلیپا

حسرت خوردن 

و حسرت خوردن بیشتر

حتی شاید اگه پیشم بودی این شکلی برات تولد نمی گرفتم ها

اما درد داره

پ.ن

احساس می کنم این که من تو صفحه های مجازیم غرغر و ابراز دلتنگی نمی کنم باعث میشه همه فکر کنن سنگدلم و دلم براش تنگ نشده

ولی من دارم میمیرم از دلتنگی...

می گذره ولی سخت...

دیشب خوابیدم تا الان

و یه عالمه هم گریه کردم

اما هنوزم بهتر نیستم

هنوزم دلم گریه می خواد و یه بغل که توش آروم شم

اما به طرز عجیبی هیشکی رو ندارم و به طرز عجیبی تنهام و یه نفر اینو بدجوری تو چشمم فرو کرده....

میدونم قصدش این نبوده

اما نتیجه حرفاش این شده که من خیلی حالم بده الان...

تو روحش واقعا...

نیاز به یه شروع دوباره دارم

یه چیزی که حواسم رو از همه چی پرت کنه اما همزمان حال هیچی رو هم ندارم...

از ما یه ستاره موند توی تراسمون

فکر می کردم دورمو پر از آدم گردم که دیگه تنها نباشم

ولی بازم تو تنهاترین و بدترین شبای زندگی می بینم که هنوزم کسی رو ندارم که بهش بگم تنهام و بگم دلم گرفته

امشب شب افتضاحیه

یه عالمه تداعی خاطره

یه عالمه احساس جدید که برای بار اول دارم تجربشون می کنم

احساس بی ارزش شدن و بی ارزش بودن(می دونم حسم مسخرس)

دلم میخوادبشینم یه گوشه زل بزنم به دیوار و هیچ کار نکنم

فقط گریه

گریه هم آرومم نمی کنه

بعد هی خاطره میاد جلوی چشمام

هی حسرت رد میشه از پس افکار توی مغزم

دردناکه

همه چی دردناکه...

ادامه دادن و کشوندن خودم به جلو سخته

پ.ن

دلم می خواد بمیرم

و اینو فقط اینجا می نویسم...

ببین آسمون یه رنگه هر جای دنیا که باشی...

دلم می خواد الکی تایپ کنم ببینم تهش چی میشه تهش به کجا میرسه

یعنی زندگی رو هم میشه با این الکی ها گذروند

صفحه روزگارمونو الکی خط خطی کنیم بعدش چی میشه؟

زندگی قراره به کجا برسه ؟

قراره به کجا برسوندمون

دنیا مسخرس تو مسخره ای من مسخره ام

نبودنت مسخرس بودنت مسخره تر

دلم برای امیر مهدی تنگ شده

دوست داره یهویی چند سال بپرم جلو ببینم بعدش چی میشه

بعدش به کجا میرسه

از ادمایی که اول آخر داستان میخونن خوشم نمیاد اما خودم دوست دارم ببینم بعدش چی میشه بقیه داستانم چجوری پیش میره؟

خسته ام!

پ.ن

بگو چی شد که تو رفتی

چیِ این زندگی کم بود...

3

قول می دم 

مرد می شوم

باز مقابلم تویی

4

حواست نیست عوض شدی

ولی من هنوز همونم

5

همون که اگه سردت بود 

میزد این دنیا رو آتیش

 

2

دایان

تنهام و دوست ندارم تنها بمونم

تنهام و دلم می خواد همچنان تنها بمونم

خستم

شکسته و تیکه تیکه و داغون

و هر روز تنها تر و خسته تر و شکسته تر از قبل

بی حوصله برای ادامه دادن و زنده موندن

بی حوصله واسه کاری کردن و کاری نکردن...

زندگی به طرز مسخره ای ادامه داره

این نوشته پ ن و حتی عنوان ندارد!!!!!

دیشب خواب دیدم به همه گفته بود حق ندارن عکس از امیر واسم بفرستن

چقد تو خواب حرص خوردم و گریه کردم

تقویم من یه چند سالی رو نداره...

احساس می کنم حجم سمی که روزانه وارد ریه ها و معدمون میشه خیلی کمتر از حجم سمیه که توی مغزمون فرو می کنن و توی مغزمون جریان پیدا می کنه

نه دلم می خواد اینجا بمونم نه دلم می خواد برگردم

نه پای ادامه دادن دارم نه پای برگشتن

افسردگی دوره ایم باز برگشته و حوصله خودمم ندارم حتی چه برسه به درس خوندن

حوصله نوشتن ندارم 

درس خوندن نه فیلم دیدن نه بیرون رفتن نه خونه موندن نه

غذا پختن و خوردن نه

هیچی

حوصله هیجی رو ندارم رسما و از این زندگی خسته ام 

پ.ن

حتی حوصله ندارم ادامه این نوشته رو بنویسم...

اعصابم خورده و نمیدونم چجوری قراره آرومتر بشم

خوابشو دیدم

خواب دیدم هنوز کوچولوئه

تازه به دنیا اومده و دارم بهش شیر میدم

شاید بهتره...  قلقتو میدونه

یکی رو پیدا کردم که احساس کردم بودن باهاش میتونه هیجان انگیز باشه

بعد از 48ساعت اومد گفت من رل دارم و نمیخوام بهش خیانت کنم... 

 

پ. ن

ناراحتم

2

انگار هنوزم آدمم و از بعضی چیزا ناراحت میشم و این خوشحالم میکنه

3

میگذره