دیوونم نکن بیا.یا زندگیم شو یا منو بکش
دقت کردم
هر وقت مطلب زیاد پشت سر هم داشتم که بدون عنوان بودن اون روزا و در طی اون مدت حالم خوب نبوده و حال بدم مدتی طول کشیده
فکر کن آدم حتی حوصله نداشته باشه برای مطلبش عنوان انتخاب کنه
این روزا احساس می کنم دوباره عاشق شدم
نمیتونم حسم رو بپذیرم و حس می کنم چرت و الکیه و فقط الکی رو اون آدم وسواس پیدا کردم
بدترین قسمتش اینه که اون آدم خودش کس دیگه ای رو دوست داره و من نمی تونم و نباید حسم رو محک بزنم ببینم اصلا دوست داشتنه یا فقط ذهنم الکی روش زوم کرده
خلاصه که این روزا هیچی قانعم نمی کنه و حوصله ی هیچی دیگه رو ندارم
فقط کاش زودتر بگذره و مغزم آزاد تر بشه
در کل
خسته ام
و اولین عاشق شدنم بعد اون جریان هم چرت شده واقعا
اصن چرا آدم باید عاشق بشه؟
بازم احساس می کنم حسم الکیه و عشق نیست
نمی دونم
شاید باید دربارش با دکترم حرف بزنم؟!
پ.ن
مسخرست هیچ وقت فکر نمی کردم دوباره بتونم این حس بی قراری رو تجربه کنم
2
این یعنی دارم بهتر میشم نه؟
3
امید چیز خوبیه