هرم مازلو

نوشته واسم مهم نیست کی موفق تر از منه

من الان موفق تر از پارسالم و همین مهمه

 

من الان موفق تر از پارسالم؟

نمی دونم

فقط اینو می دونم که زندگی سخت تر از پارساله و همه چی بدتر از پارساله و من به اهدافم نسبت به پارسال نزدیک نیستم

چند تا هدف جدید هم دارم که شرایط هیچکدومشون رو هم ندارم

پول رسیدن به شرایطشون رو هم ندارم

هنوز در جهت رسیدن بهشون قدم کوچیکی هم برنداشتم

فقط چند تا هدف جدید به لیست اهدافم اضافه شده بدون این که هیچ گام مثبتی در جهتشون برداشته باشم

پ.ن

مغزم هنگه و نمی دونم چی بنویسم و چیکار کنم

همش می خوابم و خوابم میاد و این به هیچ وجه شرایطم رو آسون تر از چیزی که هست نمی کنه

2

خسته ام و باید از پل بپرم پایین اما نمی پرم و همچنان به راه رفتن روی پل ادامه می دم

3

زندگی سخته و هر روز هی داره سخت تر میشه

زندگی کردن توی ایران هم کمکی به حل مشکلات زندگی نمی کنه و هرچی بیشتر سختش می کنه

4

کاش یه روز خوب بیاد اگر چه می دونم این فقط یه توهم و آرزوی محاله

5

امروز با دوستم درباره هرم مازلو حرف زدیم و کارایی که یه عده از روی شکم سیری انجام دادن و نتیجش این شد که چهل و اندی سال بعد یه عده ی زیادی مجبورن دعوای شکم و گرسنگی و نیاز های اولیه زندگیشون رو داشته باشن

برنامه نریزنده!!!

احساس می کنم اون آدمی که فرضیه این رو داده که جهان و حیات صرفا طبق واکنش های فیزیکی و شیمیایی به وجود اومده و بر طبق همونا هم از بین میره عمیقا دچار پوچی ، افسردگی و یاس فلسفی بوده

چون خودم امروز دقیقا به این فرضیه رسیدم که جهان کلا هیچی نیست

از هیچ به وجود اومده به هیچ میره و این وسط صرفا یه سری واکنش به وجود میاد یه سری چرخه حیات تشکیل میشه و ازبین میره و کسی هم نیست که ببینه و برای کسی هم مهم نیست که زندگی کی چجوری گذشت و غیره و ذلک

به نظرتون اونایی که ادعاهای فراجهانی داشتن مغزشون دچار چه نوع تعاملات شیمیایی شده بوده؟ یه چه نوع ماده ای قبلش استفاده کرده بودنن بدون این که بدونن؟ یا شایدم با علم بهش

نمیدونم؟!

بعضی تئوری ها بدجور مغز آدم رو می خورن گاهی

پ.ن

کاش یهو تاس شانسم جفت شیش می نشست رو صفحه

2

هر چه پیش آید خوش آید

خسته ام مثل درختی که از آذرماهش

این چند روزا خیلی می خوابم نمی دونم چرا

خیلی خیلی خسته ام و حس نوشتنم نمیاد

حوصله هیچ کاری هم ندارم 

پایان نامه یکی از بچه ها رو هم قبول کردم اما حوصله انجامش رو ندارم و مثل خر توی گل گیر کردم

کاش یکی بیاد به جای من کارامو انجام بده و من بخوابم

آخه خیلی خسته ام 

کاش بخوابم تا ابد و بیدار نشم

خواب خیلی خوبه

زندگی تو خواب بهتر و عالی تره

 

درد ما را نیست درمان الغیاث

روحم درد می کنه وجودم درد می کنه

معدمم درد می کنه حتی 

درد تا عمق وجودم رسوخ کرده و من اما فراری ام از درد

دلم میخواد فقط بخوابم و گاهی هم فیلم ببینم

کمتر از فیلم هم کتاب بخونم گاهی خلاصه اینکه زندگی در جریانه و میگذره

اگر چه سخت و اگر چه دردناک

پ.ن

دلتنگی

همه قرصای اعصاب که جوییدم تویی

دلم میخواست تیتر این نوشته رو تو اینستا استوری کنم ولی خیلی جلوی خودمو گرفتم 

کلا خوشم نمیاد چیزایی بنویسم که اون یا اطرافیانش به خودشون بگیرن

اصن انگار نه انگار اتفاقی افتاده 

انگار من همه چی به چپمه و هیچی راجع به اونا برام مهم نیست

به هر حال 

با خودم گفتم حداقل اینجا بنویسمش که اینقدر تو مغزم وول نخوره 

پ. ن

ندارد 

ما را به خاطر است تو را گر به یاد نیست

امروز زنگ زدم به دکتر و گفت افکارت به خاطر اینه که شکل استرست عوض شده و در نتیجه نوع افکار و وسواس های ناشی از استرس هم عوض شدن و مسئله خاصی نیست

تا حد زیادی استرسم کمتر شد به خاطر این حرفاش

کلا وقتی باهاش حرف می زنم بعدش حسم بهتر میشه و راحت تر میشم

امیدوارم این راحتی خیال یکم دوام داشته باشه حداقل

فردا میرم پیش استادم 

از بس که این دو روز استرس داشتم خوابم خیلی زیاد شده بود به طرز غیر قابل تحملی

پ.ن

نوشتنم نمیاد امشب

یه روز دیگه می نویسم

2

منم من همون آغوشی که یه روزی خونت بود...

توی سکوت مطلق نیاز به کمک دارم

یکی لطفا منو از این حجم بزرگ استرس نجات بده

هیچ کاری نمی تونم بکنم

اما دست و پام میلرزه و استرس دارم

و این غیر قابل کنترله

کمک

شاید دلت تنگ شده توام ولی نمی تونی حرفی بزنی...

دلم گرفته

احساس تنهایی می کنم

و دارم به این فکر می کنم که احتمالا قرار نیست این تنهایی هرگز برطرف شه

امروز به این فکر افتاده بودم که خونم غلیظه یا رقیق

و در ادامش خیلی جدی داشتم به این فکر می کردم که برای فهمیدنش رگمو بزنم تا متوجه بشم

کم کم دارم از مغزم میترسم

میترسم که یه روز به خاطر این خطاهای مغزی الکی الکی و بی دلیل خودمو بکشم

خیلی زوره که آدم به خاطر خطای مغزی بمیره

اگه مثلا خودت بخوای و خودت اقدام کنی برای خودکشی باز یه چیزی

میتونی سریع ترین و راحت ترین و مطمعن ترین راه برای مردن رو انتخاب کنی و خداحافظ

بری به دیار باقی

ولی زدن رگ؟

پریدن از ماشین و بالکن؟

اینا خیلی دردناکه و هیچ تضمینی به مردنت هم نیست حتی

فقط میتونی مطمئن باشی که ناقص میشی و بقیه عمرت یه درد دیگه هم به دردات اضافه میشه

به دکترم پیام دادم و گفتم که مغزم دچار خطا شده

ازش پرسیدم که نیاز به مراجعه دوباره دارم یا نه

هنوز بهم جواب نداده

درس هم نخوندم

هیچی

امروزم کلا به بطالت دچار بود

فردا هم احتمالا به بطالت بگذره

چون زیاد احساس تنهایی میکنم و هیچ آدم و موجود زنده ای نمی تونه این بیهودگی و بطالتی که بهش دچار شدم رو برطرف کنه

حتی خودم هم نمی تونم

دیگه به جایی رسیدم که حتی مردن هم راضیم نمی کنه

دوست دارم همینجوری به زندگی نباتی و انگل وار ادامه بدم

هیچ کاری نکنم و تمام عمر آویزون این و اون باشم

فقط کتاب بخونم و فیلم ببینم و غرق دنیای خودم باشم

راستش حوصله حمل افکار و آرزوهای خودم رو هم ندارم دیگه

بخوام مهاجرت کنم پول می خواد و من پول هم ندارم

هیچی

فقط خودمم ولباس تنم

و این اذیتم میکنه

اینجا شبیه سطل آشغال افکارم شد

هر چی به ذهنم اومد نوشتم

اما گاهی هیچ چیزی آرومم نمی کنه به جز نوشتن

حتی احتمالا تو همین مطلب کلی افکار و ایده های متفاوت و حتی متضاد نوشتم

اما برام مهم نیست

فقط می نویسم و می ذارم

شاید یه نفر دیگه هم یه جای دیگه ی این دنیا مثل من درگیر همین افکار باشه و با خوندن این خیالش راحت بشه که تنها نیست

 

کاش بمیرم...

آدامس می خورم که تمرکز کنم رو درس

تمرکز می کنم رو نبودنت

گریه م می گیره

خسته م از همه چی و دلم می خواد بمیرم و همه چیو تموم کنم

کاش دنیا اینقدر مسخره نبود و زندگی ادامه نداشت

پ.ن

بگیرم بشینم عکساتو نگاه کنم و گریه کنم واسه خودم

2

من دلم تنگ میشه سعی می کنم احساسات خودمو ندیده بگیرم

یهو فقط یادم میمونه که دلم تنگه و غصه دارم

یادم نمیمونه چرا

3

همش هی حس می کنم یه چیزی کمه و هی در حال گشتنم

4

خودم میدونم چی کمه

بگو بدم بگو

این که خیلیا هستن که آرزوی بودن به جای منو دارن دلیل نمیشه من همچنان بخوام زندگی خودمو ادامه بدم

به همین راحتی 

جمله ی بالا رو به من نگین چون انگیزه ادامه دادن نداره برای من



پ. ن

زندگی در لباس شعبده باز 

سر گرفت و کلاه را پس داد

هر رود را اهلیت دریا شدن نیست

من خیلی مظلوم و معصوم بودم و پر از اعتقاد و اعتماد

الان از اون مرحله رد شدم اما انگار توی مرحله ی دوم موندم

جالبیش اینه که از بچگی دوست داشتم سالک و عارف بشم

دوست ندارم بقیه حرفامو اینجا بنویسم

حتی دوست ندارم بقیه حرفامو بنویسم

برم سراغ پایان نامم و موضوعی که هیچ اعتقاد و اعتمادی بهش ندارم و کار کردنش سخت و طاقت فرسا شده و صبر ایوب می خواد

پ.ن

من واسه چشمای توئه انقدر تنهام

2

دلم واسه منِ قدیمی می سوزه

3

دلم شعر می خواد

یه عالمه شعر قشنگ

هی شعر بخونم

هی شعر بخونم

مست درِ گوشم بگی یه پیک دیگه بریز

امروز به نوشتن رو اوردم

دوست دارم همش بنویسم

می نویسم انگار بهتر هم می تونم استرسم رو کنترل کنم

نمی دونم

به هر حال

احساس می کنم اون کمال گرایی منفی اجازه نمی ده که درسم رو شروع کنم

حس می کنم زیاده و درست از پسش برنمیام

واسه همین شروع نمیکنم و هنوز شروع نکردم و این بده

اما به قول همیشه ی خودم

زندگی در جریانه و میگذره

و چون میگذره خوبه

پ.ن

دوستم گفت به زور هم که شده برو ببینش حتی با پلیس و پلیس کشی

من به این قضیه فکر کردم و باز استرس شدید اومد سراغم و بهم ریخت بدنم

2

تصمیم گرفتم دیگه از احساساتم با کسی صحبت نکنم و با رویه انکارشون پیش برم

می دونم رویه ناسالم تریه اما حداقل باعث میشه الان و در این لحظه حالم خوب باشه

3

مشکلات بعد بمونه برای بعد

الان به اندازه کافی استرس تو زندگیم هست که بخوام به چیزای نیومده فکر کنم

همش غم بود می دونم ولی من عاشقش بودم...

اون نمی دید منو اما

من خراب دیدنش بودم

اون مست شراب بود اما

من مست بوی تنش بودم

 

باهام بد بود می دونم

باهام بد کرد می دونم

می دونم می دونم

ولی من عاشقش بودم...

ریشه!!!!!!!

ما آدمیم

ولی ازمون توقع دارن مث درخت زندگی کنیم 

یه جا بمونیم ریشه بزنیم تکون نخوریم

حتی سرجای خودمون

و این دردناکه

آدم مسافره

نه مثل درخت یکجا نشین

از آدما توقع نداشته باشین بتونن درخت باشن یا واستون نقش درخت بازی کنن

پ. ن

مسافر خسته ی من بار سفر رو بسته بود

2

من دارم کم کم درخت میشم 

3

باید اسممو اینجا عوض کنم و بذارم درخت

ارور

دپ زدم و الکی فقط گریه م میاد

کاش یهو یه نفر پیدا میشد و به طرز معجزه واری حال منو خوب می کرد

جوری که دیگه نیاز نباشه خودم واسه خوب شدن حالم انقدر جون بکنم

ولی نمیشه و فقط خودمم و خودم

احساس می کنم دلم می خواد باز دلبسته بشم و یکی رو تو زندگیم داشته باشم اما میترسم و هنوز براش آماده نیستم

از تنهایی خسته شدم و از تنها نبودن می ترسم...

یعنی باید به ترسم غلبه کنم و به خودم اجازه بدم که باز عشق و شکست رو تجربه کنم و از پیله ی این تنهایی و ترس فرار کنم؟

نمیدونم

زندگی سخت تر از اون چیزیه که آدم حتی بتونه تصور کنه

دلم میخواد فرار کنم

گاهی به این فکر می کنم که از بالکن بپرم پایین

گاهی تو ماشین در حال حرکت به این فکر می کنم که در رو باز کنم و پیاده بشم

می دونم اگه همه ی اینا رو جدی نگیرم ممکنه افکارم یه روز جدی تر بشه و آسیب جسمی بدی بهم برسونه

خنده دارش اینجاست که وقتی به پریدن از بالکن یا پیاده شدن از ماشین در حال حرکت فکر می کنم مغزم هیچ چیز غیر عادی ای تشخیص نمیده و انگار که پیاده شدن از ماشین در حال حرکت کار هر روزمه و بهش عادت دارم هیچ واکنش غیر عادی ای از خودش بروز نمیده

گاهی این فکر به قصد خودکشی نیست

انگار خطای شناختیه

فقط خسته شدم و می خوام از ماشین پیاده شم

اما انگار مغزم توی اون لحظه تشخیص نمیده که برای پیاده شدن باید ماشین یه گوشه ایستاده باشه تا من بتونم پیاده شم

جالب نیست؟

برای خودم خیلی جالبه که مغز آدم تا کجا ها می تونه آدم رو گول بزنه یا دچار خطا بشه د رحالی که آدم حتی خودش هم نمیفهمه که این یه جور خطای شناختیه

در همین راستا حتی مطالعه درباره موضوع پایان نامم تبدیل شده به یه عذاب روزمره

چیزی که قبلا بهش اعتقاد داشتم و دوست داشتم بررسیش کنم اما الان مغزم جزو خطاهای انسانی طبقه بندیش می کنه و مطالعه در راستای اثبات یه خطای شناختی تبدیل شده به عذاب الیم روزای من و دربارش به هیچ کس هم نمی تونم بگم!!!

 

پ.ن

به هر حال زندگی یه جورایی همچنان ادامه داره

2

امیدوارم اگه یه روزی هم بلایی سر خودم بیارم مثلا از بالکن بپرم یا همچین چیزی به قصد خودکشی باشه نه به خاطر ارور مغزی

 

شیرینه حرفای لبای تو

دارم برای پایان نامم از استرس می میرم

جوری که نه می تونم کاری کنم نه می تونم بخوابم 

هیچی

این استرس مسخره چیه که همه ی کارای روزمره زندگیمون رو مختل کرده؟

کاش بتونم یکم کارمو پیش ببرم و یکم دست از استرس بردارم

پ.ن:

ترکیب چشمات با چال گونت

شعرو میبره از یاد من

نشون میدی همه چی خوبه ولی من که میدونم فرق راست و دروغتو...

دلم واسه امیرم یه ذره شده

بغلش کنم صداش کنم امیرم

بعد هر چی سوال داشت از خودم بپرسه بهش جواب بدم

هر چی غصه داشت به خودم بگه بغلش کنم و از دلش دربیارم

هر جا خواست بره خودم ببرمش

باهاش کلی بازی کنم و هر چی هوسش شد براش بپزم

من دلم برای امیرم یه ذره شده

و هیشکی درکم نمی کنه

حتی یه ذره 

حتی یه کوچولو

پ.ن

خیلی وقته ازش برام فیلم و عکس هم نفرستادن حتی

2

از قدیم گفتن بی خبری خوش خبریه

3

ولی من دارم میمیرم از دلتنگی

من دلم آتیشه فندک نمی خوام...

من همچنان آدم نمی شم و همچنان به حساب کردن رو آدما ادامه میدم و این مسخره ترین کار ممکنه

ناراحتم

مغزم نمی تونم به هیچی فکر کنه و الان دارم چرت و پرت تایپ می کنم

دلم می خواد از این جا هم فرار کنم و به فرار کردن ادامه بدم تا اینکه بالاخره جای مناسب خودمو پیدا کنم

اما نمیشه

فرار کردن راه چاره نیست و من اینو میدونم

هیچکس به جز خودم قرار نیست واسم کاری کنه

من اینو می دونم ولی بازم روی آدما حساب می کنم

کاش یه بار برام درس عبرت بشه

کاش نیاز به آدما نداشتم

حوصلم پوکیده و به طرز وحشتناکی نیاز دارم تنها باشم

پ.ن

نکشتیم ولی زخمیه کل تنم

الان خوب بلدم چطور دل بکنم

2

ولی دیگه عاشق شدن و عاشق موندنو یادم رفته

3

هی ساختم خود را برای دیدنت اما

تو با نبودت هی مرا تخریب می کردی...

خستگی

خودم بیدارم اما مغزم خوابه

شبا خودم که می خوام بخوابم مغزم هی بیدار میشه و شروع میکنه به فکر کردن و نشخوار مغزی جوری که نمی تونم جلوشو بگیرم

دارو می خورم می خوابم و مغزمم خوابش میبره

اما صبح زود یه دفعه آلارم بیدار باش میده و باز شروع می کنه به فکر کردن و نشخوار مغزی

بدنم خسته و کوفتس و به شدت خوابم میاد

اما این مغز لعنتی لامصب اجازه نمیده

پ.ن

گاهی فکر میکنم من از قبل همینقدر مریض بودم و الان هیچی تغییر نکرده!!!

2

خسته ام ولی خسته بودن باعث نمیشه بتونم بخوابم!!!

کتابخانه نیمه شب

اومدم کتابخونه و متوجه شدم من خیلی عاشق کتابخونه ام

عاشق یه عالمه قفسه کتاب که بشینم وسطشون و هر کتابی خواستم بردارم بخونم 

عاشق سکوتش

عاشق اون حسی که حضور کتابا بهت میدن

زندگی توی کتابخونه باید جذاب باشه

پ. ن

شاید محقق شدن برام مناسب ترین کار باشه

به نظرم هیتر داشتن یعنی تو یه اثر هر چند کوچیک روی دنیا داشتی

اگر چه همچنان ترجیح میدم محو باشم و کسی منو نشناسه

اعصابم خورده و نمی تونم بنویسم و هیچ کاری انجام بدم

تف به همه چی

 

دچار احساس تنهایی و سردرگمی محضم

پ. ن

میخوام فرار کنم