مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد

دیشب تا صبح خوابشو دیدم

خواب دیدم بغلش کردم و در تعجب بودم چرا بغلش اونقدر حس قبلو نداره

ولی اون تو بغلم آروم بود

و با خودم گفتم اشکال نداره تا وقتی اون تو بغلم آروم میشه همه چی خوبه

و بعد بیدار شدم

و فهمیدم چون خواب بوده من بغلشو حس نمیکردم

نمیدونم چرا تا وقتی خواب بودم همه چی واقعی و باور پذیر بود

پ. ن

قضای آسمان این است و دیگرگون نخواهد شد

بارون اومد و یادم داد...

دقیقا توی مرکز وطنم نشستم

زیر سقفم که تو همین لحظه داره بارون میخوره

تو شهری که خونوادم و فامیلم همه اهل همونجان و همونجا هم زندگی میکنن

روی مبل پتو پیچیدم دور خودم و احساس تنهایی میکنم

احساس اینکه به هیچ کس و هیچ جا متعلق نیستم

تنهام

و تف به تنهایی

و لعنت به این حس که انگار حتما باید به آدمی، به جایی، به عشقی، متعلق و و متعهد باشی تا ریشه هات درگیر جاذبه ی زمین بشه، بتونی روی زمین راه بری و زندگی کنی و به روز مره گی ادامه بدی و واست تبدیل نشه به روزمّرْگی

من خیلی تنهام و قلبم داره به خاطر حجم خالی بودنش له میشه

من تنهام و این تنهایی ادامه داره و از حجمش کم نمیشه

پ. ن

یعنی میشه یه روزی منم دوباره عاشق بشم؟!