دقیقا توی مرکز وطنم نشستم

زیر سقفم که تو همین لحظه داره بارون میخوره

تو شهری که خونوادم و فامیلم همه اهل همونجان و همونجا هم زندگی میکنن

روی مبل پتو پیچیدم دور خودم و احساس تنهایی میکنم

احساس اینکه به هیچ کس و هیچ جا متعلق نیستم

تنهام

و تف به تنهایی

و لعنت به این حس که انگار حتما باید به آدمی، به جایی، به عشقی، متعلق و و متعهد باشی تا ریشه هات درگیر جاذبه ی زمین بشه، بتونی روی زمین راه بری و زندگی کنی و به روز مره گی ادامه بدی و واست تبدیل نشه به روزمّرْگی

من خیلی تنهام و قلبم داره به خاطر حجم خالی بودنش له میشه

من تنهام و این تنهایی ادامه داره و از حجمش کم نمیشه

پ. ن

یعنی میشه یه روزی منم دوباره عاشق بشم؟!