بارون اومد و یادم داد...
دقیقا توی مرکز وطنم نشستم
زیر سقفم که تو همین لحظه داره بارون میخوره
تو شهری که خونوادم و فامیلم همه اهل همونجان و همونجا هم زندگی میکنن
روی مبل پتو پیچیدم دور خودم و احساس تنهایی میکنم
احساس اینکه به هیچ کس و هیچ جا متعلق نیستم
تنهام
و تف به تنهایی
و لعنت به این حس که انگار حتما باید به آدمی، به جایی، به عشقی، متعلق و و متعهد باشی تا ریشه هات درگیر جاذبه ی زمین بشه، بتونی روی زمین راه بری و زندگی کنی و به روز مره گی ادامه بدی و واست تبدیل نشه به روزمّرْگی
من خیلی تنهام و قلبم داره به خاطر حجم خالی بودنش له میشه
من تنهام و این تنهایی ادامه داره و از حجمش کم نمیشه
پ. ن
یعنی میشه یه روزی منم دوباره عاشق بشم؟!
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۱ ساعت 16:53 توسط مسافر
|