شعر/احمد امیر خلیلی

دری نمانده نبندیم

دهان دربه دری را

و عشقِ یک نفری را

.

من آنم، آنکه به جز عشق

نه خواست بال و پری را

نه راهِ تازه تری را

.

هزار و یک شبِ تنها

به یک دلیل نشستم

به پایِ زنده نماندن

.

که عشق جنگلِ تنهاست

خوشا درنده نبودن

خوشا درنده نماندن!

.

چقدر خیسی حاده

چقدر راهِ نرفته

که مانده بر دلِ کفشم

.

منی که این همه دورم

منی که آهِ عمیقم

منی که جیغِ بنفشم

.

منم غروبِ گرفته

میان این همه دریا

نشسته بر لبِ قایق

.

میان این همه غالب

منِ همیشه ی مغلوب

منِ همیشه ی عاشق

.

نخواه بی تو بسوزم

به هیزمی که دلم بود

که کُنده عالمِ دود است

.

که سهمم از تو همیشه

نگاهِ مانده به جاده

و چشم های کبود است

.

میانِ پنجره هایم

چگونه پرده بپوشم

نبینم آنچه تنت را

.

خودت بیا و بپوشان

از این غریبه ی تنها

شکوهِ رد شدنت را

.

خودت بیا و در این درد

شبی خیالِ خودت باش

درون خوابِ خودت باش

.

و روزهای نبودن

خودت سوال خودت باش

خودت جواب خودت باش

.

منم! همان که اگر عشق

به هبچ جا نرساندم

غبارِ تن نتکاندم

.

من آنم، آنکه پس از تو

که پشتِ هر که نرفتم

که پای هر که نماندم

.

دری نمانده نبندیم...

.

شاعر: احمد امیر خلیلی

من دیگه نمیخوام به زندگی ادامه بدم

من واقعا دلم میخواد خودمو بکشم و خسته ام و درد میکنم

روحم درد میکنه نمیتونم نفس بکشم و خسته ام دیگه حتی خواب هم جوابگو نیست داروهامم جواب نمیده

سگ افسردگی محکم گازم گرفته و ول نمیکنه و من دیگه انرژی ندارم خودمو از دستش نجات بدم، بیام بالا روی آب نفس بگیرم و باز دوباره منو بکشه پایین... دیگه نمیخوام دست و پا بزنم

روزگار من شبیه کتری چوپان...

خسته ام، ناامیدم، ناراحتم، تنهام و دلم میخواد فرار کنم

از اینجا از خودم

از همه چی

دلم میخواد توی خواب غرق بشم

اما حتی اونم نمیشه

من بیش از حد مجاز خسته و غمگینم و بیش از حد مجاز این حس ها دارن منو ادامه میدن

نیاز دارم که از همه چی فرار کنم

پ. ن

تو که آمار زخمامو نداری...

ترسِ ادامه دار

تنهام

حالم بده

و ازین روزای شخمی متنفرم

این روزا علاوه بر دردی که عمومیه درد خودمم به صورت خصوصی خیلی اذیتم میکنه

میدونم همه دردای خودشونو دارن

نیاز نیس بهم بگین و یاداوری کنین

ولی حداقل برای من یکی، این دردی که دارم مث کوهی میمونه که دارم تنهایی روی شونه هام حملش میکنم

هر روز سعی میکنم فراموشش کنم بلکه سبک تر شه اما هر روز هی سنگین تر میشه و بیشتر وزن روی شونه هامو حس میکنم

حقیقتش اینه که من خسته ام، دلتنگم و تحمل شنیدن حتی یه کلمه اضافه تر رو ندارم

من تنهام و کسی نمیتونه این تنهایی رو پر کنه

من دلتنگم و میترسم اونی که دلتنگشم منو مقصر این همه دوری بدونه، دیگه منو نخواد و بعدا هم منو نپذیره

من یه آدم ترسوی آسیب دیده ام که سعی می کنم خودمو قوی نشون بدم، من خسته ام دلتنگم

کمک

من میترسم

پ. ن

هر شب کابوس میبینم و هر روز خسته تر از روز قبل بیدار میشم و به زنده بودن ادامه میدم

سرریز شدم

دارم فکر میکنم چجوری میتونن اینقدر عمیق توی حماقت خودشون غرق بشن؟

مث کبکی که سرشو فرو میکنه زیر برف و فکر میکنه چون خودش نمیبینه پس اتفاقی هم در حال وقوع نیست

چون خودش دیگران رو نمیبینه دیگران هم اونو نمیبینن

این "خود رو به ندیدن زدن " ها چیزی در پی نداره به جز خشم بیشتر

به جز انبار باروت خیلی خیلی تل انبار شده ای که جرقه توش افتاده و آتیش گرفته و از اونور مسئول های انبار به جای آب، باروت اضافه میریزن داخل آتیش و خودشونم از تماشای آتیش بازی لذت میبرن، غافل از اینکه این آتیش خیلی وقته دامن خودشونو و گرفته و داره می سوزونه...