تنهام

حالم بده

و ازین روزای شخمی متنفرم

این روزا علاوه بر دردی که عمومیه درد خودمم به صورت خصوصی خیلی اذیتم میکنه

میدونم همه دردای خودشونو دارن

نیاز نیس بهم بگین و یاداوری کنین

ولی حداقل برای من یکی، این دردی که دارم مث کوهی میمونه که دارم تنهایی روی شونه هام حملش میکنم

هر روز سعی میکنم فراموشش کنم بلکه سبک تر شه اما هر روز هی سنگین تر میشه و بیشتر وزن روی شونه هامو حس میکنم

حقیقتش اینه که من خسته ام، دلتنگم و تحمل شنیدن حتی یه کلمه اضافه تر رو ندارم

من تنهام و کسی نمیتونه این تنهایی رو پر کنه

من دلتنگم و میترسم اونی که دلتنگشم منو مقصر این همه دوری بدونه، دیگه منو نخواد و بعدا هم منو نپذیره

من یه آدم ترسوی آسیب دیده ام که سعی می کنم خودمو قوی نشون بدم، من خسته ام دلتنگم

کمک

من میترسم

پ. ن

هر شب کابوس میبینم و هر روز خسته تر از روز قبل بیدار میشم و به زنده بودن ادامه میدم