مدرسه!

الان و در همین لحظه

به طور عمیق، دقیق، جامع و بدون هیچ گونه شک

دوباره به این نتیجه رسیدم که نحوه درس دادن تو مدرسه و مطالبی که بهمون یاد دادن حتی به درد لای جرز دیوار هم نمی خوره:))

مدرسه و درس ها رو زیاد جدی نگیرین به نظرم

از هر سنی که هستی و داری این مطلب رو میخونی

از همینجا شروع کن دنبال علاقه ی خودت و دانش شخصی مورد نیاز خودت بگرد

با تچکر

کولرم بالاخره درست شد و میتونم از این گرمای وحشی یه نفس راحت بکشم:)))

امیدوارم فردا هم خراب نشه و همینطوری به کار خوبش ادامه بده

سیگار های بهمنش را دوست دارم

بوی بد پیراهنش را دوست دارم

گفتند دیوانه! ندیدی زن گرفته؟!!!

دیوانه ام! حتی زنش را دوست دارم

شاعر: یادم نیست:)

من حالم از همه چی بهم میخوره حتی اینکه بخوام بنویسم

و زندگی غمگین تر از چیزیه که باید باشه:)))

بعضی از آدما خودشون رو خیلی خفن و بالا می دونن و از نشون دادنش و گفتنش هم دریغ نمیکنن

موندم که چرا من نمی تونم این مدلی باشم؟

شایدم هستم و خودم نمیدونم(یعنی خودم متوجه این حرکتم نیستم)

پ.ن:

دلم قلم نوری میخواد:)

2

یکی بیاد تقبل کنه و واسم قلم نوری بخره

3

احساس می کنم یکی از کسایی که در حال حاضر خیلی میتونم بهش اعتماد کنم مدیر سایت ا.ی.و.ف.ی.ل.م ه

میتونم مطمئن باشم کسایی که بهش اعتماد کردن و منتظرش هستن و ول نمی کنه:دی

اگه الان منو بندازین تو مخلوط کن میتونین ازم اسموتیِ تنهایِ خسته ی مضطربِ دلتنگ بسازین:))

به اعتقادات هم احترام بذاریم:)

متاسفانه یا خوشبختانه من به دستی که قرار باشه یهو از غیب بیاد و خودم و همه ی زندگیمو نجات بده اعتقاد ندارم:)

به شما نمیگم اعتقاد نداشته باشین

شما هم به من نگین اعتقاد پیدا کن:)

ممنون

من خیلی وقته توی باتلاق گیر افتادم

می دونی باتلاق کجاست؟

دقیقا اونجا که نه راه پیش داری نه راه پس

نه می تونی برای نجات پیدا کردن دست و پا بزنی حتی

فقط باید آروم بگیری و تکون نخوری

صبر کنی تا یواش یواش فرو بری و در نهایت خفه شی

پ.ن

امان از وقتی که مطمئن باشی تنهایی و هیچ کورسوی امیدی هم برای نجات نباشه:)

2

خیلی سخته توی این وضعیت آروم بمونی و برای نجاتت دست و پا نزنی

3

اما همزمان میدونی هر چی بیشتر تقلا کنی زودتر میمیری:)))

دست چپمو سوزوندم حسابی

حالا یه چند روزی دو دستی نمی تونم تایپ کنم احتمالا

امیدوارم بتونم زودتر تموم کنم این نوشتن ها رو و یه دو هفته درست و حسابی استراحت کنم و بعد هم برم تو پروسه بعدی:)

من دلم تنگه واسه یه دلخوشی کوچیک

نه میگم برگرد

نه میگم اینجا خوبه بی تو

نه میگم ول کن

واسه من کل زندگیتو

نه میگم قلبم

نمی تپه بی تو

می تپه اما خب

یه چیز دیگه ای تو

پ.ن

می گذرونم من هر طوری بشه

همه روزام شدن یه شکل

2

احساس می کنم من به هیچ کس و هیچ جا تعلق ندارم

و این حس اگر چه خوبه و خیال آدمو راحت میکنه

اما همزمان بدترین و تنهاترین حس دنیاست:)

می دونین واقعا دلم نمی خواد به نوشتن ادامه بدم

تموم کردن کارا واسه من سخت ترین امتحان دنیاست

من تقریبا همه ی کارا رو انجام دادم تو رو خدا فقط یکی بیاد تمومش کنه

هعی

:(

ببخشید که به جز معذرت خواهی هیچ کار دیگه ای ازم برات بر نمیاد

آدما ساخته شدن برای این که همدیگرو اذیت کنن:))

مهر و قهر

خیلی ناراحتم از این که کسی رو ندارم که بهم بگه:" هر اتفاقی هم که بیوفته مهم نیست، حتما میام پیشت":)

پ.ن:

میدونم جمله بندی زیاد خوبی نبود و کاملا مفهوم حرفی که می خوام بگم رو نمیرسونه

ولی به هر جال همون جوری که تونستم نوشتمش

در واقع حمله بندی بهتری به ذهنم نیومد:)

2

تا دیشب

داشتم خومو گول میزم که من "فلانی" رو دارم که هوامو داره و به فکرمه و برام اهمیت قائله و از این حرفا

اما در نهایت بالاخره متوجه شدم که همه ی آدما فقط و فقط به فکر خودشونن

که البته این "همه" شامل خود شخص منم میشه:)

3

ولی سال 99 دردناک ترین سال زندگیم بوده

هنوزم وقتی نوشته هاش رو می خونم زخمم سر باز می کنه خونریزیش شدید میشه

دردم تازه میشه

هنوزم باهاشون گریه میکنم

گریه می کنم

زار میزنم

:)

4

هنوز فقط سه سال گذشته از اون همه درد و غم

باید به خودم حق بدم که هنوز خوب نشده باشم و هنوز لبریز از تروما باشم:))

باید با خودم مهربون تر باشم حتی اگه بقیه درک نمی کنن و نامهربونن

باید خودم، خودمو درک کنم حداقل، محکم خودمو بغل کنم و اجازه بدم گاهی هم حالم بد باشه و بی اعصاب باشم و...

این که نوشته هام یادم میندازه چیزای آسونی رو از سر نگذروندم خوبه:)

شمارش معکوس شروع شده و من قبول کردم در این زمان کم باقی مونده به نوشتن پایان نامه یکی از دوستانم هم کمک کنم:دی

مغز خر خوردن به روایت متن:

واقعا نیاز به مردن دارم

نیاز به متوقف کردن همه چی

نیاز به شات داون شدن

امروز متوجه شدم وقتی صدای آسانسور(یا صدایی مشابه صدای آسانسور) میاد استرس شدید می گیرم

فوبیای صدای آسانسور؟!:دی

تو کمان کشیده و در کمین

شاید یه قرن طول بکشه تا بتونی به خودت ثابت کنی تو مسئول نجات دادن هیچ آدمی به جز خودت نیستی

تازه اگه بتونی خودتو نجات بدی

تازه اگه تهش این عذاب وجدان کوفتی بذاره

پ.ن:

حداقل خودتو نجات بده، بقیه پیشکش

2

به نظرم روزی هزار بار هم از بچه هامون بابت اوردنشون به این دنیای مسخره عذرخواهی کنیم بازم کمه:)))

3

به فاصله و نیم فاصله ها حساس شدم:)))

دنیاهای موازی

من اسمم رو از همه جا محو کردم

چون دیدم دیگه بیشتر از این جرات ندارم با اسم خودم "خود" واقعیم باشم:)))

پ.ن:

دقت کردم جدیدا خیلی دارم علائم نگارشی و این چیزا رو رعایت می کنم

همه اینا از اثرات مثبت پایان نامه نوشتنه:دی

2

مفهوم دنیاهای موازی رو خیلی دوست دارم و خیلی امیدوارم همچین چیزی وجود داشته باشه اگر چه هیچ نفعی هم به من نمی رسونه وجودش

3

من توی یه دنیای موازی، با جرات تمام، خودمم و دارم به جای خودم زندگی می کنم و خودمو همونجوری که واقعا هستم به دیگران نشون میدم:))

ماشین شارژی

من واقعا دیگه از پایان نامه نوشتن خسته شدم می دونین؟!

شاید واقعا برای بعضیا هیچ کار خاصی نباشه اما من نمیدونم چرا اینقدر دارم برای خودم سختش میکنم

2

حس می کنم این که توی پروفایلم بنویسم پیشنهاد دوستی ندین زیاده روی باشه

نمیدونم ولی واقعا حوصلشو ندارم(اگر چه همچنان دلم عشق و عاشقی و تنها نبودن و غیره میخواد ولی عمرا با کسی که اینجا رو خونده باشه دوست بشم:دی)

3

یه چک لیست نوشتم برای کارای نهایی که لازمه انجام بدم و پایان نامم تموم بشه

اما هیچ چی طبق برنامه پیش نمیره و واقعا همه چیز خسته کنندس

4

یه برنامه ورزشی ریختم و دارم انجامش میدم که از شر گردن درد های روزانه راحت بشم و فعلا دارم انجامش میدم

5

تقریبا 15 روز وقت دارم و استرسم داره روز به روز بیشتر میشه و هیچ کاری هم نمیتونم بابتش انجام بدم جز اینکه تمومش کنم دیگه:دی

6

دارم به این فکر میکنم چی میشه یهو همین جا متوقف شم و دیگه هیچ کاری انجام ندم

مث یه ماشینی که یهو شارژش تموم میشه و خاموش میشه و تمام!

i wanna die in yr arms

cause yr sky full of stars

im gonna give you my heart

chanyeol/exo

یکی از آهنگای مورد علاقه جدیدم:))

باقی مونده جز مختصری نیست

"مگه تموم عمر چند تا بهاره؟"

بالاخره یه سریال ایرانی که می تونم با تمام وجود از دیدنش لذت ببرم

بیشتر نمی گم دربارش

یعنی توصیفی ازم برنمیاد

ولی هیچ سریال ایرانی دیگه ای به این اندازه، دیدنش بهم نچسبیده بود

دارم به این فکر می کنم شاید من دنبال اینم که به خودم ثابت کنم که همه ی آدما قراره فقط بهم زخم بزنن، که هی دوباره و دوباره این چرخه تکرار میشه

شاید اگه باور داشته باشم که قراره یه عشق رمانتیک رو تجربه کنم، همونجوری بشه

نه؟!

کاش حداقل خودم میتونستم خودمو از این جایی که روش وایسادم نجات بدم:)))

پ.ن:

نمیدونم آدما چرا اصرار دارن چیزای واضح و بدیهی رو حتما به زبون بیارن یا بنویسن:))))

2

احتمالا اگه با همین فرمون ترس از حرف زدن پیش برم کم کم لالمونی بگیرم

همینجوریش هم مقدار قابل توجهی از مکالمات روزمره م با آدما کم شده و همچنان داره ادامه پیدا میکنه

3

باید یه جا خودمو متوقف کنم و به روال عادی زندگیم ادامه بدم

رنگِ غمگینِ خودش را داشت

تنهام(با بزرگترین فونتِ ممکن)

پ.ن

یک جورِ دیگر بود، آیینِ خودش را داشت

2

تنهاییِ من!!!!

روی قولش نماند و زود گذشت!

دوست داشتم راه حل منم برای فرار از مشکلات این باشه که دیوانه وار مشغول کار بشم و یه چیز جدید بسازم

اونجوری حداقل از مشکلات و استرس هام یه چیزی در میومد و یه نتیجه خوب برای خودم داشت

اما من از اون تایپ آدمایی ام که در مواجهه با مشکلات بزرگ، یهو به طرز دیوانه واری خوابم میگیره و دیگه هیچ کاری جز خوابیدن ازم برنمیاد

دقیقا کاری که چند روز اخیر مشغول انجامش بودم

خواب و دوباره خواب بیشتر:))

پ.ن:

اف به این زندگی که نامرد است

بغلم کن که باز یخ نزنم

بی تو تهران لعنتی سرد است...

خط خطی

راستش چند روزیه که دلم می خواد بیام و یه پست جدید بذارم اما نوشته ها همش از تو مغزم سر می خورن و نمی تونم بنویسم

دلم میخواد بنویسم، کامنت و توجه بگیرم و بعضیا حرف بزنم

اما وقتی پاش میرسه

کلمه ها سر می خورن بیرون و مغزم مثل یه صفحه ی پر از نوشته ولی خط خطی می شه

که هیچکدومو نمیتونی کامل و واضح به زبون بیاری

هر چی هم بگی فقط چند تا کلمه و جمله ی نامفهوم میشه که کسی نمی فهمه یعنی چی:)))

جدیدا حتی توی گروه های مجازی هم اعتماد به نفس حرف زدن ندارم و این خیلی بده

نمی دونم در آینده قراره چی پیش بیاد ولی کاش همه چی بهتر بشه

حداقل یه ذره هم که شده

شب است، در همه دنیا شب است در من شب...

میدونین؟

به غم دچار چنانم که غم دچار من است...

مامانای دیگه ای که بچه کوچیک دارن بهم میگن خوش بحالت که بچه ت کنارت نیست، درسته نبودنش یه غمه و دلتنگ میشی ولی بچه ها دردسرن و بودنشون هزار تا درده و...

نمیدونم چرا آدما سعی میکنن به جای گفتن جمله درکت میکنیم و میدونیم تحمل این دلتنگی سخته، یه عالمه چرندیات دیگه به هم ببافن که بگن از لحاظ منطقی تو وضعت خوبه و هیچ مشکلی نداری...؟!

حقیقتش اینه که من خودمم میدونم از لحاظ منطقی بهترین تصمیمو گرفتم و اصلا برای همین الان تو این وضعیتم

ولی دلم که این حرفا سرش نمیشه

من هنوزم شدیدا دلتنگم و شدیدا دلتنگم و شدیدا به شما ها که این همه وقت میگذرونین با بچه هاتون حسودیم میشه

من میدونم که میتونستم بهترین مامان دنیا باشم و همیشه کلی وقت میذاشتم برای بازی کردن باهاش ولی الان دیگه از ادامه ی اون تجربه محروم شدم

پ. ن

کاش بفهمن این حرفا به جای دلداری فقط خنجر میشه تو قلبم

یعنی چی که خوش بحالت بچه ت پیشت نیس؟!

در عجبم شماها قبل حرف زدن فکر هم میکنین؟!