خیلی ناراحتم از این که کسی رو ندارم که بهم بگه:" هر اتفاقی هم که بیوفته مهم نیست، حتما میام پیشت":)
پ.ن:
میدونم جمله بندی زیاد خوبی نبود و کاملا مفهوم حرفی که می خوام بگم رو نمیرسونه
ولی به هر جال همون جوری که تونستم نوشتمش
در واقع حمله بندی بهتری به ذهنم نیومد:)
2
تا دیشب
داشتم خومو گول میزم که من "فلانی" رو دارم که هوامو داره و به فکرمه و برام اهمیت قائله و از این حرفا
اما در نهایت بالاخره متوجه شدم که همه ی آدما فقط و فقط به فکر خودشونن
که البته این "همه" شامل خود شخص منم میشه:)
3
ولی سال 99 دردناک ترین سال زندگیم بوده
هنوزم وقتی نوشته هاش رو می خونم زخمم سر باز می کنه خونریزیش شدید میشه
دردم تازه میشه
هنوزم باهاشون گریه میکنم
گریه می کنم
زار میزنم
:)
4
هنوز فقط سه سال گذشته از اون همه درد و غم
باید به خودم حق بدم که هنوز خوب نشده باشم و هنوز لبریز از تروما باشم:))
باید با خودم مهربون تر باشم حتی اگه بقیه درک نمی کنن و نامهربونن
باید خودم، خودمو درک کنم حداقل، محکم خودمو بغل کنم و اجازه بدم گاهی هم حالم بد باشه و بی اعصاب باشم و...
این که نوشته هام یادم میندازه چیزای آسونی رو از سر نگذروندم خوبه:)