تولدمه

 و الان بیشتر از هر لحظه و هر روز دیگه ای احساس تنهایی و ناراحتی می کنم

چرا آدم باید یهو تنهاتر از چیزی که هست به نظر بیاد

تنهاتر از چیزی که هست بشه؟

به نظرم هر چی بیرون و دور و برم رو بیشتر پز می کنم از آدما و چیزای مختلف همونقدر از درون بیشتر احساس تنهایی می کنم 

و جالب تر اینه که لحظه هایی که حس می کنم الانه از تنهایی غرق شم و هی بیشتر دست و پا می زنم برای نجات پیدا کردن و تنها نبودن، بیشتر تنها میشم...

انگار این دست و پا زدن به جای این که کسی رو ترغیب کنه برای کمک، همه رو هی دورتر و دورتر می کنه

و این دوری ناراحت کنندس

و این تنهایی عذاب آوره

اما بدیش اینه که نزدیک شدن به آدما هم برام سخت تر و عذاب آورتره

و هر دفعه به خودم جرات میدم برای روبه روشدن با ترسم انگار سخت تره آسیب ندیدن و انگار به فرار عادت کردم

باید فرار نکنم و باید باهاش رو به رو بشم

اما یعنی زخمایی که در طول شیش سال ایجاد شده یهو ناپدید میشه؟

فکر کنم هنوز باید یکم بیشتر صبر کنم

پ.ن

باید از اینجا دور بشم و از همه ی آدما دور بشم

2

چند روزه باز دوباره همه غذا ها برام بی مزس و می دونم باز باید به روانپزشکم زنگ بزنم و باز افسردگیم برگشته

کاش این یه ماه رو هم بیخیال نشده بودم

3

گفتی به عکس های جوانی نگاه کن

دیدم رفیق... دیدم و دلگیرتر شدم/ مجید ترکابادی