هزارو یک شب یلدا
به نظرم شعر گفتن و شاعر شدن به یه حد خاصی از جنون نیاز داره
بیشتر از اون شاعر زاده نمیشه
کمتر از اون هم اصلا به سمت شعر و شاعری متمایل نمیشه
در نتیجه همه ی شاعر ها حد خاصی از جنون رو در خودشون دارن
باهاش دست و پنجه نرم می کنن و باهاش روزگار می گذرونن
دوست شاعری مدت ها پیش نوشته بود که اگه شما که این شعر ها رو می خونید حال غم و عصیان و ناامیدی و عشق و ... هر چی، بهتون دست میده ببینین شاعر که اون رو گفته چی کشیده و چه حالی رو رد کرده برای گفتنش
برای شعر گفتن همیشه جنون نیازه جنون آنی شعر یا جنون دائمی که مدام پی شعر باشی و مدام دائم الخمرو این خمار هیچ وقت برطرف نشه
باید ترس رو بذارم کنار، جنونم رو بردارم برم یه گوشه بشینم و بنویسم
شعر
قصه
هرچیزی که منو از این دنیا جدا می کنه
پ.ن
نمی دونم این هوای خنک رو به سرد چرا اینقدر حال منو خوب می کنه و چرا با هوای گرم حالم بد می شه و عصبی میشم
هر چی هست الان توی این فصل ، هوا خیلی خنک و مطبوع و جذابه و من در این لحظه حس خوبی دارم
حس آرامش
2
فردا تولدمه و هیچ اشتیاقی ندارم براش
یعنی هیچ چیز خاصی احساس نمی کنم
هیچ تغییر و تفاوت خاصی
و در نهایت به این فکر می کنم
که همه ی ما جدا از بزرگ و کوچیک بودنمون
توی روز تولدمون یه جور دیگه ای تنهاییم
تنهاتر از هر روز شاید!!!
3
خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
4
نمی دونم چرا بیت بالا رو نوشتم
حتی نمیدونم درست نوشتمش یا اشتباه
5
زندگی ادامه داره