شب که میشه... پرم از اشک چشام خسته میشه
امشب همه چی سر ناسازگاری داره
نمیدونم چرا شبا اینقدر با روزا فرق داره
انگار شبا وارد یه دنیای موازی کاملا شبیه دنیای خودمون می شیم
با خط زمانی یکسان
با آرزو ها و اهداف شبیه به هم
فقط توی اون دنیا غمامون پررنگ تره
قلبمون بیشتر درد می گیره
بیشتر یاد دردامون و غصه هامون میوفتیم
گفتم قلب
باید برم یه تست برای قلبم بدم این روزا بیشتر از همیشه درد میاد
نمیدونم به خاطر معدمه یا واقعا قلبمه
امشب خیلی ناراحتم خیلی بی انرژی ام و خیلی خسته ام
اومدم بنویسم که شاید با نوشتن جبران شه
گیتار هم زدم
ولی شعر گفتن چه خوب بود و من درکش نمی کردم
همه ی این غما رو می تونستم با شعر گفتن تخلیه کنم و تموم کنم
اونقدری که با یه عالمه کار جایگزین حتی نصف غمم هم بیرون نمیریزه
می نویسم گیتار میزنم نقاشی می کشم کار هنری انجام میدم کارای جدید می سازم
اما انگار نه انگار
اما همچنان قلبم درد میاد و نمیدونم چرا
اما همچنان میدونم چرا و به روی خودم نمیارم
کاش دوباره شعر بگم
شعر خیلی خوبه
اما احتمالا باید سبک شعر گفتنمو عوض کنم
همه ی حرفام توی شعرای سنتی جا نمیشه
باید شعر نو بگم
و شعر نو گفتن سخت تره
اما جذابه
من آدمی ام که خورد زمین و یه آدم دیگه بلند شد
من از همه ی این روزا خسته و بیزارم
راستش این روزا مغزم هم خالیه
نگاه که می کنم می بینم خیلی وقته فکر نکردم
نه فکر خوب نه فکر بد
فقط شبا...
فقط شبا یهویی دلتنگی فشار میاره و بعد یه عالمه خاطره بد هجوم میاره و من راه فراری ندارم
چرا شبا انگار همه ی راه در رو ها بسته است
مجبوری تن بدی به کابوس خاطره ها و فردا صبحش شکسته تر و خسته تر از روز قبل بیدار بشی...
اما زندگی همچنان ادامه داره
برم بخوابم و دوباره با کابوسام دست به یقه بشم
بالاخره یا من اونا رو شکست میدم یا اونا منو