پ.ن:

خدا می گوید: هر آنکس که بیشتر از من دوست بداری از تو می گیرم

و می افزاید:

نگو بدون آن نمی توانم زندگی کنم... تو را بدون آن هم زنده نگه می دارم

و فصل عوض می شود

شاخه ی درختانی که سایه می افکنند خشک می شوند

صبر لبریز می شود

یار را که جان و دلت بود، غریبه می شود

و ذهنت متعجب می شود

دوستت تبدیل به دشمن می شود

دشمن بر می خیزد و تبدیل به دوستت می شود

دنیای غریبی ست

هر چیزی را که می گویی نمی شود، اتفاق می افتد

می گویی نمی افتم!

می افتی... سقوط می کنی

می گویی غافلگیر نمی شوم

غافلگیر و متعجب می شوی...

عجیب ترینش هم این است که،

می گویی مُردَم.... اما باز هم زنده می مانی!/ ناشناس

1

گفتم به خویش درد مرا چاره می کند

پلکی نگاه بر من آواره می کند

از قاصدان سراغ گرفتم، گریستند

گفتند نامه های تو را پاره می کند/ حسین دهلوی

2

تا بداند که شب ما به چه سان می گذرد

غم عشقش ده، و عشقش ده و بسیارش ده/ مولانا

3

از تو وفا نخیزد، دانی که نیک دانم...

وز من جفا نیاید، دانم که نیک دانی!/ خاقانی

4

زشت است که شاعر وسط خواندن یک شعر

با آمدن واژه ی برگرد بگرید.../ سعید قلی نژاد

5

از من عبور می کنی و دم نمی زنی

تنها دلم خوش است که شاید ندیده ای/ قیصر امین پور

6

حسود نیستم اما کسی به غیر خودم

غلط کند که بخواهد رقیب من باشد/ امید صباغ نو

7

دم آخر است بنشین که رخ تو سیر بینم

که امید صد تماشا به همین نگاه دارم/ عهدی ساوجی